#مسافر_پارت_151


تمام خونه پر شده بود از لوستر های شیک

دیگه طاقت نیاوردم و رفتم سراغ اتاق خوابها...

اونی که از بقیه کوچیک تر بود شده بود اتاق مهمون یه تخت سفید با رو تختی که به رنگ صورتی بی حال بود،داشت...

میز و وسایل دیگه هم بود که البته من فقط به تخت توجه کردم

اتاق آنیکا از بقیه اتاقا بزرگتر بود همونطور که خودم خواستم....

توی اتاق از رنگای صورتی و سفید استفاده شده بود... تخت صورتی،سفید و یه میز کوچولوی همرنگش هم کنارش...سمت چپ هم یه کمد سفید و میز قرار داشت با چند تا راحتی!!!

روبروی تختش هم یه کمد برای لباساش به رنگ صورتی قرار داشت

از اتاق خارج شدم و به سمت اتاق بعد رفتم...

یه تخت شیک به رنگ ،صدفی ، شکلاتی و خاکستری ...

***

بعد از اینکه لباسا رو توی کمدا گذاشتم روی کاناپه نشستم و شماره لیلی جون رو گرفتم...آنیکا هم که تا اون موقع از جاش جم نخورده بود اومد سمتم

-بالاخره که باید بفهمه

بعد سه تا بوق برداشت

آنیکا رو بغل کردم و گذاشتمش رو پاهام

-سلام دخترم...خوبی مادر؟

-سلام مامان...مرسی شما خوبین؟

-ممنون عزیزم چه خبر؟

-سلامتی...راستش مامان...اممم چیزه ...ببین میتونی بیای به این آدرسی که میگم؟

با صدایی که نگرانی توش موج میزد گفت:

-اتفاقی افتاده؟

-نه نه اصلاً ...میخوام در مورد یه چیزی نظرتون رو بدونم

-باشه مادر کجا بیام؟

-براتون اس میکنم...فعلاً خداحافظ

بعد از خداحافظی با لیلی جون آدرسو براش اس کردم و منتظر موندم

آنیکا هم خیلی خوابش میومد...

در حین شیر خوردن خوابش برد...وقتی مطمئن شدم دیگه بیدار نمیشه بردمش تو اتاقش و خودم مشغول آماده کردن چای بودم

تازه متوجه شدم که هیچی تو خونه نیست...!!

مونده بودم چیکار کنم

به لیلی جون زنگ زدم و پرسیدم کجاست...اونم گفت داره آماده میشه تا بیاد

وقت برای خرید داشتم

فوراً لباس پوشیدم از خونه زدم بیرون ...به نگهبان سپردم که اگه کسی اومد و با من کار داشت بگه منتظرم بمونه تا بیام

خدا رو شکر فروشگاه بهم نزدیک بود

بعد از خرید شیرینی و شکلات ...چند نوع میوه خریدم و راهی خونه شدم

ماشینو تو پارکینگ گذاشتم و رفتم بالا...درِ خونه رو که باز کردم همه جا غرق در سکوت بود...هنوز آنیکا از خواب بیدار نشده بود

شیرنی و میوه رو تو ظرف چیدم

بعد از تعویض لباسم ...منتظر لیلی جون بودم که آقای تیموری (نگهبان)بهم زنگ زد:

-سلام خانوم پارسیان...ببخشید یه خانومی اینجا هستن و با شما کار دارن...خانوم مشرقی

بهش گفتم که موردی نداره و میتونن بیان

لیلی جون درِ واحد و زد

در و باز کردم...حدس میزدم چهره ی لیلی جون متعجب باشه

بعد از سلام احوال پرسی ...وسایل پذیرایی رو آوردم که لیلی جون گفت:


romangram.com | @romangram_com