#مسافر_پارت_150

-خواهش میکنم ...سلام برسون خداحافظ

-بزرگواری شما رو میرسونم!خداحافظ

موبایلم و گذاشتم رو سینه م و آهی از سره آسودگی کشیدم

تا رسیدن به خونه دل تو دلم نبود برای همین به آیدا گفتم رانندگی کنه...

نمیدونستم چجوری به لیلی جون بگم...وقتی خونه آماده نشده بود با خودم میگفت بعد از تحویل گرفتن خونه بهشون میگم ولی الان بیشتر از اون موقع استرس دارم و نگران عکس العمل شونم...باید یه بهانه ای جور میکردم...!!

جرقه ای تو ذهنم زده شد و با خودم گفتم:

-بهشون میگم نبود آرتانو نمیتونم تحمل کنم تو اون خونه

و به دنبالش پوزخند تمسخر آمیزی نثار خودم و زندگی ابلهانه م کردم

تازه چشمام گرم شده بود که آیدا صدام کرد:

-آندیا؟خوشخواب؟بلند شو دیگه من تا اینجا رسوندمت بی زحمت البته اگه بهتون برنمیخوره لطف کنید چند قدمی باپاهای مبارکتون بردارید

من که تازه متوجه اطرافم شده بود ... به همراه محمد ریسه رفتم

آنیکا اومد بغلم و محمد هم وسایلو برامون آورد...جلوی در از هم خداحافظی کردیم و رفتم داخل

خیلی ضایع بود اگه از راه نمی اومدم اینجا...

اولین کاری که باید میکردم این بود برم به خونه سر بزنم...البته قبلش باید برم پیش آقای فردوس تا مابقی هزینه ها رو بپردازم

نمیخواستم دوبار برم و بیام از طرفی هم ریسکش زیاد بود آخه اونی که این چند وقته منو زیرِ نظر داره صد در صد امروزم دنبالمه...

آنیکا که هنوز خواب آلود بود رو گذاشتم رو تختش وخودم مشغول جمع و جور کردن لباس ها شدم

بعد از اینکه همه ی لباسای خودم و آنیکا رو برداشتم...صبحونه ی مختصری آماده کردم

درحال جمع و جور کردن اتاقم بودم که با صدای گریه ی آنیکا به خودم اومدم...رفتم تو اتاقش و رو بهش گفتم:

-سلام دخترم...صبحت بخیر مامانی

چشماش هنوز خمار بود آروم گفت:

-ممش

خندیدم و بغلش کردم

بعد از اینکه به آنیکا شیر دادم لباساشو عوض کردم و خودمم مشغول جمع کردن عروسکاش شدم آخه خیلی دوستشون داشت مطمنئم اگه اینا نبود اونجا سیر تو سرم میکاشت...البته بهشون گفتم وسایل اتاق بچه تکمیل باشه

وسطای کار آنیکا هم بهم ملحق شد و عروسکای کوچولو و سبکشو میداد بهم و میگفتم:

-اینم

بچه ها تو این سنین خیلی شیرین میشن اخه بعضی از کلمه ها رو نمیتونن بگن بعضی ها رو هم که میگن اشتباهه

کارمون که تموم شد رو به آنیکا گفتم:

-بریم؟

با خوشحالی از جاش بلند شد و گفت:

-بیلیم

جابجا کردن وسایل سخت ترین کار بود ...آخه باید دو بار با آسانسور میرفتم ومیومدم...از طرفی هم ممکن بود آیدا ببینتم

خلاصله با کلی استرس دوتا از چمدونا رو برداشتم و درِ آسانسور رو برای آنیکا باز کردم...طفلی بچه م انگار میدونست چقد سنگینه با اون پاهای کوچولوش تند تند رفت داخل

وسایل و بلافاصله گذاشتم تو ماشین و دوباره با آنیکا رفتیم بالا...این بار وسایل بیشتر بود دوتا چمدون و بسته ی عروسکای آنیکا

به سختی که بود رفتیم داخل آسانسور...

وسایلو گذاشتم داخل ماشین و حرکت کردیم

اولین مقصدمون فروشکاه آقای فردوس بود...بعد از تسویه حساب و تحویل گرفتن کلید تشکر کردم و به سمت خونه ی جدیدم روانه شدم

***

نگهبان وسایلو تا جلوی در برامون آورده بود

کلید و توی در چرخوندم ،درو باز کردم ...وسایلو بردم داخل و درو بستم

آنیکا بلافاصله روی زمین نشست اینقد که خسته شده بود...نگاهی به خونه انداختم

فوق العاده بود...کارِ دیزاین خونه عالی انجام شده بود همه ی وسایل با هم هماهنگ بودن و هارمونی زیبایی رو بوجود آورده بودن...

همونطور که میخواستم از حداقل فضا استفاده شده بود درسته کوچیک بود اما در عین حال شیک و مدرن هم بود

romangram.com | @romangram_com