#مسافر_پارت_149


یهو دست از تکاپو برداشت ، سرشو بلند کرد و مظلومانه بهم نگاه کرد

از دیدن قیافه ش خنده م گرفت...و قهقهه زدم

یه آن نگاهش کردم که لب ورچیده بود آماده ی گریه بود

فوراً بغلش کردم و گفتم:

-مامانی این که لباس تو نیست بیا عزیزم بیا بریم حموم

از رو تخت بلند شدم و لباساشو از تنش درآوردم بردمش حموم

***

ظهر بود و آقایون مشغول آماده کردن کباب بودن

موهامو دم اسبی بستم و یه آرایش ملایم کردم...

همین که برگشتم آنیکا رو دیدم که عروسک خرسی شو رو زمین میکشه و راه میره

از خوشحالی رو پا بند نبودم

بغلش کردم و باهم از پله ها پایین رفتیم

همه ی خانوما روی کاناپه نشسته بودن و گپ میزدن

لیلی جون با دیدن من گفت:

-اومدی مادر؟

چند قدمی ازشون فاصله داشتم

آنیکا رو همونجا گذاشتم رو زمین و خودم رفتم کنارِ لیلی جون نشستم

همه تعجب کرده بودن که رو کردم به آنیکا و گفتم:

-مامانی بیا...!!

آنیکا هم عروسک شو کشون کشون دنبال خودش آورد و آروم خودشو به من رسوند

همه از راه رفتن آنیکا خوشحال شدن ...

آنیکا اولین بچه کوچولوی خانواده س برای همین همه حسابی تحویلش میگیرن

بعد از ناهار به پیشنهاد آیدا رفتیم تو محوطه ی باغ قدم زدیم البته آنیکا رو به علت گرم بودن هوا با خودمون نبردیم چون لیلی جون میگفت گرما زده میشه

تقریباً ساعت 5 بود که آیدا رخصت داد و رفتیم تو خونه

هوا به شدت گرم بود و منم خسته شده بودم....

بلافاصله رفتم بالا...داشتم رد میشدم که صدای محمد و شنیدمکه از اتاقشون داشت با تلفن صحبت میکرد:

-داداش میگم اینجا اوضاع روبراهه تو برا چی نگرانی؟اونم خوبه..

بیخیال از کنار اتاقش رد شدم موضوع مهمی نبود داشت با دوستش صحبت میکرد

ندای از درونم فریاد زد:

-برای چی به حرفاش گوش کردی؟فکر کردی داره با آرتان صحبت میکنه؟آره؟هه...زهی خیال باطل!اون رفته...کافیه دیگه اگه براش مهم بودی برمیگشت...نه اینکه مثل دیوونه ها و عهد قجر نامه بذاره و بره...اونی که با پای خودش رفته یا با پای خودش باید برگرده یا دیگه بود و نبودش برای دیگران فرق نداشته باشه!!

****

بالاخره این یه هفته گذشت و تمام دغدغه ی من این بود که زودتر خونه آماده بشه

ساعت 8 شب بود وعزم رفتن کرده بودیم آخه آقایون باید به کاراشون میرسیدن

تو اتاق مشغول جمع و جور کردن وسایل بودم

صدای زنگ موبایلم منو به خودم آورد و دست از کار کشیدم با دیدن شماره ی آقای فردوس بلافاصله جواب دادم:

-سلام آقای فردوس

-سلام دخترم خوبین شما؟خانواده چطورن؟

-ممنون همه خوبن.ببخشید زحمتتون دادم

-خواهش میکنم ...راستش زنگ زدم بگم خونه برای فردا آماده س یعنی الانم آماده س ولی یه سری نظافت کوچیک مونده که فرستاده م برن تمیزکنن!دیگه این چند وقته به بچه ها گفته بودم کار باید تا یه هفته دیگه تموم شه ...اونا هم با عجله کارا رو تموم کردن!!

باشنیدن این خبر کلی ذوق کردم و گفتم:

-ممنون اقای فردوس انشالله فردا میام ..چشم..ببخشید زحمتتون دادم


romangram.com | @romangram_com