#مسافر_پارت_148

دلم واسه تو میکوبه

من یه دیوونم وقتشه عاقل شم

تو ته خوبی حق بده عاشق شم

عمرمو گشتم تا که تو پیدا شی

هیچی نمیفهم فقط میخوام باشی

من یه دیوونم وقتشه عاقل شم

تو ته خوبی حق بده عاشق شم

عمرمو گشتم تا که تو پیدا شی

هیچی نمیفهم فقط میخوام باشی

من یه دیوونم وقتشه عاقل شم

تو ته خوبی حق بده عاشق شم

عمرمو گشتم تا که تو پیدا شی

هیچی نمیفهم فقط میخوام باشی

«آهنگ هماهنگه از سامی بیگی»

پامو روی پدال گاز فشار دادم و خواستم هرچه زودتر خودمو به ماشین لیلی جون برسونم

یه چشمم به جاده بود و یه چشم دیگه م به آینه بود و پشت سرو میپاییدم

بالاخره به هر بد بختی شده بود یکی دو پیچ از اون ماشین دور شدم...دیگه دنبالم نمی اومد...فقط مشکل اینجا بود که هیچی خبری از ماشین لیلی جون و محمد نبود

آیدا هم یه ریز غر میزد که چرا تند میرم

بعد از 10 دقیقه که از تو آینه به پشت سرم نگاه کردم ماشین محمد و دیدم

خیالم راحت شد و آهی از روی آسودگی کشیدم

****

مش رجب درو برامون باز کرد و ماشینا رو بردیم داخل باغ

هوا دیگه تقریباً روشن شده بود

آنیکا هم تازه از خواب بیدار شده بود همش غر غر میکرد...آنیکا رو برداشتم رفتم بالا

در اتاقو باز کردم و رفتم داخل

آنیکا رو گذاشتم رو تخت و گفتم:

-مامانی به چیزی دست نزنیا من الان میام

طفلی بچه م اینقد محو اطراف شده بود که متوجه حرفام نشد

رفتم پایین و چمدونا رو از ماشین درآوردم

حاج رضا تا چمدونا رو دست من دید فوراً گفت:

-اِ اِ اینا رو چرا بلند میکنی بابا؟بذار من بگیرم

چمدونا رو از دستم گرفت و با هم از پله ها بالا رفتیم

-مرسی بابا دستتون درد نکنه

-خواهش میکنم دخترگلم

حاج ضا از پله ها پایین رفت و منم درو باز کردم ،چمدونا رو گذاشتم کنار دیوار

چشمم به تخت افتاد...

یکی از پیراهنای آرتان رو تخت بود

خودم گذاشته بودمش...اون موقع

آنیکا پیراهنو انداخته بود روش و وول وول میکرد

رفتم و رو تخت نشستم

سرمو کج کردم و آروم گفتم:

-آنیکا؟مامانی؟

romangram.com | @romangram_com