#مسافر_پارت_145
-آره خیلی خوبه...اگه بشه یه هفته ای بمونیم که عالیه
با کمال تعجب زل زدم بهش ولی خیلی زود از اون حالت بیرون اومدم آخه نمیخواستم به چیزی شک کنه
لیلی جون ادامه داد:
-الاناس که دیگه حاج رضا بیاد بذار بهش بگم اونم یه هفته ای دست از شرکت بکشه...به آیدا اینا هم بگیم بیان که عالی میشه...تنها خوش نمیگذره...فقط مادر تو دانشگاهتو میخوای چیکار کنی؟
-با استادم صحبت کردم...مشکلی نداره !!
عالی بود...همه چیز جوره جور بود
رفتم تو اتاق سابقم آنیکا رو تختم خواب بود رفتم کنارش و دراز کشیدم
تو خواب و بیداری بودم که یه لحظه احساس کردم یکی داره قلقلکم میده
آروم چشمامو باز کردم که دیدم آنیکا با اون دستای کوچولوش میخواد لباسمو کنار بزنه و شیر بخوره
دستی روی موهای کم پشتش کشیدم و با لبخند گفتم:
-بیدار شدی مامانی؟
آروم به سینه م زد و گفت:
-مَمَش!!
کشیدمش تو بغلم و بعد از اینکه بهش شیر دادم باهم رفتیم تو هال
رو به لیلی جون و حاج رضا از زبون آنیکا گفتم:
-مامان جون؟بابا جون؟من اومدم!
حاج رضا از جاش بلند شد و گفت:
-به به سلام دخترای خوشگلم خوبین؟
دوباره به جای آنیکا و خودم جواب دادم و آنیکا رو به حاج رضا دادم
حسابی باهم بازی میکردن
آنیکا هم با اداهاش خودشو برای حاج رضا لوس میکرد
بعد از صرف ناهار حاج رضا هم موافقت شو اعلام کرد و گفت شب حرکت کنیم....
منم بلافاصله رفتم و تو اتاق و شماره ی آیدا رو گرفتم:
-سلام آیدا خوبی؟
-سلام بر خواهر گرام ممنون ...جینگیل خاله خوبه؟
-اونم خوبه داره با حاج رضا بازی میکنه...آیدا امشب میاین بریم شمال؟یه چند وقتی آنیکا رو از این هوای آلوده دور کنم بهتره...لیلی جون هم داره بابا خاله مهناز و خاله طیبه هماهنگ میکنه که کی بریم!!میاین؟
آیدا مکث کرد و با لحن خنده داری گفت:
-اممم...بستگی به آقامون داره
از اون سمت صدای محمد اومد که گفت:
-آره آره بگو میریم
آیدا هم به طبیعیت از اون گفت:
-آره میایم...فقط ساعت چند؟
-فکر کنم غروب میریم حالا لیلی جون داره با مامانت هماهنگ میکنه از اون بپرس
آیدا خندید و گفت:
-خیلی خوشحالیا جریان چیه؟
-کوفت مرگ مرض کجام خوشحاله
-حیف که از اینجا نمیتونم بگم کجات خوشحاله
-اَییی آیدا!!خفه شو...برو بغل شوهرت که داری چرت و پرت میگی...بابای
بعد از خداحافظی با آیدا آهی از سره اسودگی کشیدم و با خودم گفتم:
-آخیش ...اینم اوکی شد!!!
****
romangram.com | @romangram_com