#مسافر_پارت_146
همه ی کارا طبق برنامه پیش رفت قرار شد آیدا باماشین من بیاد...البته به درخواست خودش بود چون میگفت تنها نباشم...
رفتم تو هال و رو به لیلی جون گفتم:
-مامان؟میای بریم خونه؟من لباس برنداشتم!!
حاج رضا که در حال بازی با آنیکا بود گفت:
-برین آنیکا پیش منه
بلافاصله لباس پوشیدم و درو از چشم آنیکا از خونه زدیم بیرون...
این چند وقته پشت سرم حسابی گریه میکرد!!!
دوباره همون ماشین...
دوباره ترس
دوباره اضطراب
دستام سردِ سرد بود...
به همراه لیلی جون وارد خونه شدیم...
نمیخواستم وقتو تلف کنم...این بار بیشتر از قبل احساس ترس میکردم
رفتم داخل اتاقم و یه سری لباس برداشتم...
از اتاق آنیکا هم حسابی لباس برداشتم...و وسایل ضروریش و گذاشتم تو ساکش
درِ خونه رو بستم...
لیلی جون پشت سرم بود یه آن صدام زد
-آندیا؟
برگشتم و بهش نگاه کردم
دو تا دست از پشت سرم جلوی دیدمو گرفتن!!
جیغ خفیفی کشیدم که دستشو برداشت
بلافاصله برگشتم و آیدا رو که با یه لبخند شیطانی بهم نگاه میکرد، دیدم!!!
***
طولی نکشید که وقت رفتن رسید
عمو مصطفی و حاج رضا با ماشین عمو مصطفی،لیلی جون،خاله طیبه و خاله مهناز با ماشین حاج رضا ،منو آیدا و آنیکا باماشین من و محمد هم طفلی تک و تنها البته خودش خواست تو جاده کناره هم باشیم وگرنه من راضی نبودم!
همه جلوی خونه ی حاج رضا جمع شده بودیم
-حاج رضا رو کرد به جمع و گفت:
-ما جلو میریم
وبعد عمو مصطفی رو به لیلی جون گفت:
-لیلی خانوم شما هم پشت سرِ ما بیاین
منو آیدا هم با فاصله ولی پشت لیلی جون حرکت کردیم محمد هم سایه به سایه دنبالمون می اومد...اسکورتمون میکرد
آنیکا خوابیده بود و منو آیدا مشغول صحبت بودیم
خواستم موضوعو به آیدا بگم ولی ترسیدم همه رو خبر دار کنه
آخه دهنش چفت و بست نداشت تو اینجور موارد پس تصمیم گرفتم چیزی نگم تا وقتش برسه
آیدا نیشگون ریزی از بازوم گرفت و گفت:
-هوی کجایی؟یه ساعت دارم با تو حرف میزنما
گیج نگاهش کردم و دوباره نگامو به جاده دوختم:
-چی میگفتی؟
-هیچی بابا گفتم چرا محمد نیستش
با ترس از آینه پشت سرو نگاه کردم و رو به آیدا گفتم:
-خیلی مردم آزاری
آیدا خنده ای شیطانی کرد و به دنبالش یکی از آهنگا رو پلی کرد
romangram.com | @romangram_com