#مسافر_پارت_144

به سمت فروشگاه آقای فردوس حرکت کردم

بالاخره اون خونه هم به دیزاین احتیاج داشت...خودم خیلی سرم شلوغه و گرنه همه کارا رو خودم میکردم

این بار آقای فردوسی راحت تر از قبل منو شماخت بعد از سلام و احوال پرسی رو بهش گفتم:

-راستش آقای فردوس مزاحم شدم برای دیزاین خونه

شاگردش برامون قهوه آورد که گفت:

-طرحی در نظر داری؟

-نه هیچی ...!!!میخوام خیلی فوری کار تموم شه...کلید خونه رو میدم دستتون به دیزاینر هاتون بگید یه مدل شیک برام دیزان کنن

بلافاصله ادامه دادم:

-دیزاینر خانوم هم دارین؟

-بله بله

-آخه من برای خونه هیچ وسیله ای در نظر نگرفتم...میخوام همه چیزو تحت اختیار شما بذارم...فقط اگه امکانش هست وسایل خونه رو دیزاینر خانوم انتخاب کنن

با سر حرفمو تایید کرد و گفت:

-برای کی آماده بشه دخترم؟

-هرچی زودتر بهتر خیلی عجله دارم...اگه یکی دو هفته ای باشه که عالیه ...فقط اگه امکانش هست بین خودمون بمونه و کسی با خبر نشه

لبخند زد و گفت:

-باشه دخترم





بعد از اینکه صحبتامو با آقای فردوس کردم ...کلید خونه به همراه مبلغ زیادی پول گذاشتم پیشش...میدونستم دیزاین خونه خیلی بیشتر از اینا میشه ولی برای خرید وسایل کافی بود تازه آقای فردوس همین رو هم قبول نمیکرد...!!!

میتونستم وسایل اون خونه رو انتقال بدم اما دوست داشتم اونجا هم یه سرویس کامل باشه...بهترین روزام اونجا بود ...نمیخواستم خیلی راحت خرابش کنم!

به سمت خونه ی لیلی جون حرکت کردم...ساعت2 بود الانه که حاج رضا هم برسه

تقریباً وسطای راه بودم که احساس کردم یه ماشین داره دنبالم میاد...سعی میکردم از خیابونای شلوغ برم...یه حسی ته دلم میگفت اگه از جاهای خلوت بری ممکنه یه بلایی سرت بیاد...نمیخواستم بقیه رو نگران کنم و گرنه تا حالا چند بار به پلیس خبر داده بودم!!

جلوی خونه ماشینو نگه داشتم بعد از اینکه اف افو زدم لیلی جون درو برام باز کرد و بلافاصله ماشینو بردم داخل...!!





***

نمیدونستم موضوعو چجوری مطرح کنم که تابلو نباشه

پا روی پا انداختم و مقدای از چای داخلی فنجون رو خوردم...

رو به لیلی جون گفتم:

-اممم...مامان؟

حواسش کاملاً به تی وی بود و متوجه حرف من نشد به جاش گفت:

-اِ اِ اِ...ببین تو رو خدا این گونی چقدر بی شعوره حقشه بزنن لهش کنن

اگه تو اون شرایط نبودم و استرس نداشتم حتماً بخاطر حرفای لیلی جون میخندیدم...همیشه سره این سریالا وقتی به شخصیت مورد علاقه ش توهین میشد یا به اون شخصیتی که ازش متنفر بود زیاد توجه میشد قاطی میکرد...!!

گلوم خشک شده بود آب دهنم و قورت دادم و دوباره حرفمو با صدای بلند تر تکرار کردم:

-مامان؟

لیلی جون برگشت سمتم و گفت:

-جانم مادر؟

سعی کردم طبیعی به نظر برسم

-میشه یه چند وقتی بریم شمال؟آنیکا هم اگه از این هوای آلوده دور تر باشه بهتره

وای چه بهونه ی مسخره ای ...!!حتماً فهمیده جریان چیه...

خاک تو سرت که نمیتونی یه حرفو بپیچونی

لیلی جون بلافاصله گفت:

romangram.com | @romangram_com