#مسافر_پارت_143
رفتم سمت ماشین و در و باز کردم
-خانومِ ....
میخواست فامیلمو بدونه تز میداد همش
فوراً گفتم:
-پارسیان
سرشو تکون داد و گفت:
-بله بله خانومِ پارسیان...بی زحمت پشت سرِ من حرکت کنید
چشامو رو هم گذاشتم که یعنی باشه برو
نشستم تو ماشین و دنبالش حرکت کردم
***
جلوی یه برج نگه داشت
تقریباً به همه نزدیک بودم ...یه خیابون با خونه قبلیم و خونه ی آیدا فاصله داشت و دوخیابون هم با خونه ی لیلی جون
از ماشین پیاده شدیم و رفتیم داخل...
از نمای برج پیدا بود که واقعاً لوکسه
یه چیزی تو مایه های اون خونه...
از آسانسور بیرون اومدیم ...واحد2 طبقه ی18 بود
درو با کلید باز کرد و رفتیم داخل
در نگاه اول عالی بود نقلی و شیک...کم کم همه جا رو بهم نشون داد خیلی به دلم نشست...سه تا اتاق خواب داشت که یکیش از بقیه کوچیک تر بود!!
دقیقاً تصمیم گرفته بودم که چیو کجا بذارم ...
بعد از اینکه کاملاً خونه رو دید زدم ...با آقای پیروانی به سمت آپارتمان های بعدی حرکت کردیم
چشمم همون اولی رو گرفته بود...این دو تایی که بهم نشون داد خیلی بد فرم بودن!!
جلوی مشاور املاک از ماشین پیاده شدیم
آقای پیروانی از جاش بلند شد و گفت:
-خب...پسندیدید؟
لبخند زدم و گفتم:
-اون اولی رو بله
مثل چی ذوق کرده بودکه ادامه دادم:
-من میخوام خیلی سریع کار انجام بشه عجله دارم
در مورد هزینه و اینجور چیزا صحبت کردیم
-من پولِ نقد این مقدار همراهم نیست پس منتظر بمونید تا من برم از بانک بگیرم و بیام
میخواستم خونه رو بفروشم تا به پولایی که حاج رضا برام ریخته بود دست نزنم...اما من تو اون خونه خاطره های خوب و بد زیادی داشتم به همین راحتی نمیتونستم ازش دل بکنم
حاج رضا از همون موقعی که منو به فرزندی گرفته بود هر ماه مبلغ زیادی رو تو حساب بانکی میریخت تا الان بهش دست نزده بودم...حتی تا الان کارش ادامه داره
بعد از اینکه مبلغ مورد نظرو از بانک برداشتم به سمت مشاور املاک رفتم...
آقای پیروانی تو این مدت که رفته بودم بانک کارای محضرو راست و ریس کرده بود...انتقال سند توی محضر انجام شد و همون جا هزینه رو پرداخت کردم
آقای پیروانی (احمد)کلید و داد دستم و گفت:
-مبارکتون باشه خانومِ پارسیان
-ممنون
بعد از خداحافظی از محضر خارج شدم خارج شدم ساعت 12 بود ...
هنوز وقت داشتم...
romangram.com | @romangram_com