#مسافر_پارت_140

مظلوم بهم نگاه کرد

-مَمَش...

لیلی جون قهقهه ای زد و گفت:

-قربونش برم دلش برا مامانش تنگ شده

خندیدم و رو به آنیکا گفتم:

-بفرما اینم مَمَش

آنیکا یه دستشو گذاشت رو سینه م و با دست دیگه ش با موهاش بازی میکرد

عادتش بود همیشه موقع شیرخوردن با موهاش بازی میکرد

مشغول صحبت با لیلی جون بودم که موبایلم زنگ خورد

شماره ناشناس بود

زیاد مکث نکردم ... حدث میزدم یکی داره اذیتم میکنه

بلافاصله جواب دادم:

-بله؟

صدایی نشنیدم...

باصدای نسبتاً بلند گفتم:

-بفرمایید!!!الو؟





بازم صدایی نشنیدم تا خواستم چیزی بگم

بوق ممتد!!

گوشی رو گذاشتم کنارم و غر زدم:

-خدا لعنتشون کنه نمیذارن یه آبِ خوش از گلوی آدم پایین بره ...

چند وقتی بود که احساس میکردم تحت کنترلم

احساس خطر میکردم...

یه آن با خودم گفتم:

-سپهر

لیلی جون متعجب نگاهم کرد و گفت:

-چی مادر؟

دستپاچه جواب دادم:

-هیچی هیچی میگم سپهر اینا کجان؟خبری ازشون نیست؟





-نمیدونم والا مادر منم مثل تو بی خبرم!!!

نگاهی به آنیکا انداختم خواب بود ولی همچنان در حال شیر خوردن بود

یادِ حرفِ آیدا افتادم همیشه وقتی آنیکا رو تو این حال میدید؛میگفت:

-این دخترتم مثل خودت گشادیسمه

لبخند زدم و دوباره به چهره ی شیرین دخترم خیره شدم!!!

شب قرار بود با محمد و آیدا بریم بیرون خیلی آنیکا رو دوست داشتن محمد یه جوری با آنیکا برخورد میکرد که انگار دختر خودشه...

مشغول آرایش صورتم بودم که پرید داخل اتاق:

-مامانی کوشی پس؟

برگشتم به سمتش که دیدم آنیکا هم بغلشه...بادیدن من ماتش برده بود طفلی بچه م تاحالا مامانشو اینجوری ندیده بود!!

نگاهی تو آینه به خودم انداختم که آیدا اعتراض کرد:

romangram.com | @romangram_com