#مسافر_پارت_139


خیلی وقت بود که از گریه خبری نبود همیشه به یه نحوی از دستش در رفتم

ولی الان با یاد آوردی این آهنگ

دیگه راهی برای فرار نداشتم

واقعاً تو رندگی منم حرفای بود که نگفته باقی موند

حرفایی بود که تو دلم موند و نتونستم دم بزنم

چون....

چون...کسی نبود که بهش بگم

چشمامو محکم روی هم فشار دادم و گفتم:

-نمیذارم هیچ چیزی زندگی مو خراب کنه

نمیذارم دوباره برگردم به اون روزا

از وقتی آنیکا به دنیا اومده بود زندگیم از این رو به اون رو شده بود

فوراً حاضر شدم و به سمت خونه ی لیلی جون حرکت کردم...

نمیخواستم اعصابم بیش از این خورد شه و تو روحیه م تاثیر بذاره

آنیکا پیش لیلی جون بود...برای اینکه درس بخونم...لیلی جون بردش تا راحت باشم

حسابی دلم براش تنگ شده بود...!!!

همین چند ساعت به اندازه ی چند سال برام گذشت...

***

بعد از اینکه لیلی جون درو برام باز کرد

رفتم داخل و بعد از سلام احوال پرسی با لیلی جون چشمکی بهش زدم و گفتم:

-مامانیه من کجاست؟

لیلی جون به پتویی که روی کاناپه بود اشاره کرد و گفت:

-اینجا نیست رفته خونه همسایه!

خندیدم و پاورچین پاورچین رفتم کنارش

تا صدایی نشنید پتو رو زد کنار و یواشکی بیرونو نگاه کرد

که یهو گفتم:

-دالی!!!

جیغ بنفشی کشید و گرفتمش تو بغلم

خدایا چقدر آنیکا برام شیرینه ...

پیشونیش و بوسیدم و رفتم تو اتاقم

البته اتاق سابقم

بعد از اینکه لباسمو عوض کردم از اتاق اومدم بیرون

لیلی جون آنیکا رو نشونده بود روی پاش و بهش حریره بادوم میداد...

آنیکا با دیدن من دست از خوردن برداشت و گفت:

-ما...مان

رفتم کنارشون و آنیکا رو گرفتم بغلم

همین که اومد بغلم یقه م رو میکشید و از روی لباس سینه م و گاز میگرفت

لبخند زدم گفت:

-چی میخوای مامانی؟

جیغ کشید و گفت:

-مَمَش!!

-مگه الان به به نمیخوردی؟


romangram.com | @romangram_com