#مسافر_پارت_141


-عروسی عمه ته؟

خندیدم و رفتم نزدیکشون

آنیکا جیغ کشید همیشه وقتی هیجان زده میشه جیغ میکشه...گرفتم بغلم

-مَمَش...

به آیدا نگاه کردم که گفت:

-عزیزم همین الان مَمَش خوردیا

بعد از اینکه بهش شیر دادم از خونه خارج شدیم...

محمد توی پارکینگ منتظرمون بود...

بعد از سلام و احوالپرسی سوار ماشینم شدم آنیکا رو گذاشتم رو صندلی مخصوصش

محمد اشاره کرد که دنبالش برم

بالاخره محمد جلوی یه رستوران نگه داشت و از ماشین پیاده شدیم

تا خواستم آنیکا رو بغل کنم ...دیدم خوابه

محمد نگاهی بهم انداخت و گفت:

-مشکلی پیش اومده؟؟

لبخند زدم و گفتم:

-نه خوابه

آروم یه دستمو گذاشتم زیره گردنش و اون یکی رو زیره کمرش

-بسم الله

اینو از لیلی جون یاد گرفته بودم همیشه وقتی میخواست آنیکا رو بلند کنه میگفت :

-بسم الله

****

بعد از اینکه غذا خوردیم آیدا رو بهمون گفت:

-من برم دستامو بشورم الان میام

آیدا به سمت سرویس ها رفت،محمد بلافاصله گفت:

-راستش...آندیا خانوم...امم...چجوری بگم

موشکافانه نگاش کردم و گفتم:

-مشکلی پیش اومده؟

تا محمد خواست چیزی بگه آیدا اومد و گفت:

-خب من آماده م بریم

از رستوران خارج شدیم و به سمت خونه حرکت کردیم

تمام مدت احساس میکردم یه ماشین پشت سرمه و داره تعقیبم میکنه

چند وقتی بود که اینجوری احساس خطر میکردم اوایل با خودم میگفتم:

-شاید با من هم مسیره

اما همیشه از جایی که حرکت میکردم پشت سرم بود و جلوی درِ خونه غیبش میزد

هر وقت هم که پشت سرمو نگاه میکردم اثری از این چیزا نبود

فکر کردم برای فکر و خیال زیادیه ولی چند باری یه نفرو دیدم که تعقیبم میکنه

حسابی ترس تو وجودم لونه کرده بود... از طرفی خودم از لیلی جون خواسته بودم بره خونه ش بخوابه و حاج رضا رو تنها نذاره ...

از آیدا و محمد خداحافظی کردم و وارد خونه شدم:

آنیکا هم بیدار شده بود...

بلافاصله درِ خونه رو قفل کردم ...

چشمامو رو هم فشار دادم آهی از سره آسودگی کشیدم


romangram.com | @romangram_com