#مسافر_پارت_137
دلـــم تنــگ میشه بیش از حـد
بیش از حد
بیش از حد
بیش از حد
بیـــــا دوری کنیم از هم
بیـــــا تنها بشیم کم کم
بیــــا با من تو بد شـــو
بیــــا از من تو رد شـــو
رد شــو
«آهنگ زیادی از باران»
****
نگاهی به خودم انداختم...
همه چیز عالی بود
یه بلوز حریر لیمویی آستین بلند ... که یقه ،سر آستیناش و پایین لباس با سنگ و پولک های هم رنگش تزیین شده بود
البته یه تاپ کوتاه ساتن هم رنگ زیر لباس پوشیدم تا سینه هام تو دید نباشه
شلوار کتان لیمویی به همراه صندل های مشکی پوشیدم ...
بیشتر به این دلیل صندل مو مشکی انتخاب کردم که بلوزم یه کمر بند خیلی ظریف مشکی ،طلایی داشت...
شال لیمویی م رو هم سر کردم
دستی تو صورتم بردم و در آخر از اتاق خارج شدم
همین که رفتم تو هال همه خاله ملیحه شون اونجا بودن
بعد از احوال پرسی و روبوسی
آیدا گفت:
-آندیا این دخترت چرا اینقدر خودشو برای محمد لوس میکنه...؟
بعد با غرغر اضافه کرد:
-بغل من که میای همش نق میزنی جینگیل خانوم
محمد حسابی غرق آنیکا شده بود و براش شکلک در میاورد...
طولی نکشید که خاله ملیحه شون اومدن
بعد از سلام احوال پرسی دوباره همون جمع همیشگی ...حرف و حرف وحرف
من،آیدا،پارمیس،محمد،حامد و پرهام...
از هر دری چیزی میگفتیم و بخاطر حرکات خنده دار حامد مستانه میخندیدیم
***
الان هفت ماهه که از اون موقع میگذره
و آنیکا آروم آروم میتونه راه بره
یه روز که از دانشگاه اومده بودم آنیکا از بغل لیلی جون چهار دست وپا اومد سمتم بهترین روز بود برام...
قبل از اون میتونست ...ولی با کمک ...
حسابی ذوق زده شده بودم
هیچ وقت اولین کلمه ای رو که از دهنش شنیدم یادم نمیره...
یه چیزی بود شبیه مامان
بیشتر ماما
romangram.com | @romangram_com