#مسافر_پارت_136
خانوم شفاعی از جاش بلند شد و گفت:
-خواهش میکنم عزیزم
بعد از خداحافظی هزینه ویزیت رو پرداختم به سمت ماشین رفتیم...
آنیکا رو دادم بغل آیدا و گفتم:
-راستی امشب شام خونه مایین
لبخند زد و گفت:
-میدونم
ماشینو روشن کردم
-کی بهت گفت؟
-مامانم و مادر شوورم
همنطور که از کلینیک دور میشدیم گفتم:
-خاله ملیحه اینا هم میان
اصلاً حواسش به من نبود فقط با آنیکا بازی میکرد
وقتی جوابی نشنیدم بهش نگاه کردم که سخت مشغول به قول خودش بازی با آنیکا بود
بعد از مدتی که در سکوت طی شد گفت:
-ای بابا این بچه ی توام خیلی میخوابه ها تا اومدم گرم بشم خوابید
با خنده جواب دادم:
-عوضی مگه میخواستی چیکار کنی که گرم بشی؟
یه نیشگون کوچولو از بازوم گرفت :
-خیلی منحرفی بخدا
به دنبالش هر دو باهم خندیدیم
آیدا حسابی حوصله ش سر رفته بود هوا هم تاریک شده بود البته تازه ساعت 6 بود
دستمو بردم سمت ضبط و روشنش کردم
ملاحضه ی انیکا رو کردم و صداشو زیاد نکردم وگرنه این اهنگ با صدای بلند میچسبید...
بیــــــــا دوری کنیم از هم
بیـــــــا تنها بشیم کم کم
بیـــــــا با من تو بد تر شو
بیــــــا از من تو رد شو رد شو
ببین گاهی یه وقتایی
دلم سر میره از احساس
نه می خوابم نه بیدارم از این چشمایه من پیداس
تنم محتـاج گرماته
زیـادی دل به تو بستم
هیچ دردی در این حـد نیست
من از این زندگی خستم
دلم تنگ میشه بیش از حد
دلـــم تنـــگ میشه بیش از حـد
دلم تنگ میشه بیش از حد
romangram.com | @romangram_com