#مسافر_پارت_134

-آره مادر میخواستن بعد از شام بیان اصرار کردم که شام بیان

-خوب کاری کردی مامان پس من به آیدا بگم که زودتر بریم کلینیک

لیلی جون تلفن و گرفت دستش و گفت:

-خوبه یادم انداختی به مهناز و طیبه هم میگم بیان دورِ هم باشیم...توام وقتی داری میری به آیدا بگو شام درست نکنن شب اینجان..

-باشه مامان!

نگاهی به خودم تو آینه انداختم و گفتم:

-وای چقدر رنگای شادو دوست دارم

یه مانتوی قرمز تقریبا بلند! تا زیره زانو م بود ...از کمر یکم فون میشد...شلوار مشکی و شال هم رنگش و کفشای ورنی پاشنه بلند که با مانتوم هم رنگ بود دستی هم تو صورتم برده بودم ...در آخر کیف دستی مشکی م رو برداشتم و از اتاق خارج شدم

جلوی اتاقِ آنیکا چینی به پیشونیم انداختم و گفتم:

-آخ...کاش اول لباسای آنیکا رو تنش میکردم

بیخیال وارد اتاقش شدم...

طفلی دخترم خوابیده بود به ایدا اس دادم که زود آماده بشه چون میخوام لباس گرم تنِ آنیکا کنم منتظر بمونیم سرما میخوره

اونم جواب داد:

-باش الان حاضر میشم

کیفمو گذاشتم روی راحتی های کوچولویی که تو اتاق بود و مشغول وارسی لباس ها شدم

دوس داشتم همه شونو یه جا تنش کنم

اینقد که این لباسا خوشگل بودن

بالاخره با کلی وسواس یه بلوز یکسره کتان به رنگ صورتی بیحال و از بین لباس زمستونی هاش هم یه کت خز کوچولو که صورتی پررنگ بود برداشتم...

رفتم سمت تختش ...

به چهره ی معصومش نگاه کردم...

چقد ناز و خوردنی بود...مثل فرشته ها چشاشو بسته بود تا خواستم بغلش کنم

فوراً چشاشو باز کرد...

تا منو دید زد زیره گریه...بلافاصله بغلش کردم و گفتم:

-الهی مامانی فدات بشه ترسیدی عزیزم؟ببخشید ناز گلم

طفلی حتماً گرسنه بود که اینجوری گریه میکرد...

در طی مدتی که بهش شیر میدادم حتی یه لحظه هم چشم ازش برنداشتم...

لیلی جون بعد از اینکه در زد با گفتن بفرمایید از جانب من اومد داخل...

چند لحظه مات و مبهوت فقط آنیکا رو نگاه میکرد بعد با خنده گفت:

-الهی فداش بشم چند وقته بهش شیر ندادی مادر؟

لبخند زدم و به آنیکا که با ولع درحال شیر خوردن بود نگاه کردم:

-از قحطی در اومده بچه م

لیلی جون نزدیک تر اومد:

-ملچ ملوچشو...

لیلی جون مشغول جمع و جور کردن کیف لباسای آنیکا بود...یه کیف کوچولو داشت همیشه جاهای نزدیک که میخواستم برم اونو همراهم میبردم...طبق عادت امروزم لیلی جون داشت وسایل توشو وارسی میکرد تا کم و کسری نباشه...!!

بالاخره خانوم رضایت دادن و سیر شدن بعد از اینکه مای بیبی شو عوض کردم ...مشغول تعویض لباسش شدم...

بوسه ای روی لپش نشوندم و رو به لیلی جون گفتم:

-مامان من دیگه میرم

لیلی جون دست از مرتب کردن کمد برداشت و گفت:

-دخترم جواباش یادت رفت!!

همینطور که سمت در میرفتم جواب دادم:

-نه مامان

لیلی جون پست سرم اومد

romangram.com | @romangram_com