#مسافر_پارت_133
لیلی جون خندید و گفت:
-مادر این طبیعیه...!!
یه دستم و رو پیشونیم کشیدم :
-مامان خیلی نگرانم درکم کنید...برم برای ویزیت خیالم راحت میشه...!
-باشه دخترم برو اینجوری خیالت راحت تره
حاج رضا اومد تو آشپزخونه و گفت:
-چیزی لازم ندارین؟من دارم میرم شرکت
لیلی جون با خنده گفت:
-نه برو بسلامت فقط شب دیر نیا
حاج رضا هم خندید و در جواب گفت:
-با وجود آنیکا کی حاضره دیر بیاد خونه؟
بعد از خداحافظی حاج رضا از خونه خارج شد...
همراه لیلی جون مشغول تماشای برنامه آشپزی بودیم که تلفن خونه زنگ خورد
دستمو دراز کردم و تلفنو برداشتم و جواب دادم:
-سلام بفرمایید
صدای خاله ملیحه تو گوشم پیچید که گفت:
-سلام آندیا جان خوبی؟دختر کوچولوت خوبه؟
لبخند زدم و گفتم:
-ممنون.دست بوسه
بعد کمی صحبت معمولی گفت:
-لیلی هست؟
به لیلی جون نگاه کردم و گفتم:
-بله بله گوشی چند لحظه دستتون باشه ...
بعد از اینکه باهم خداحافظی کردیم گوشی رو دادم دست لیلی جون و گفتم:
-خاله ملیحه ست با شما کار داره
لیلی جون با شنیدن اسم خاله ملیحه لبخند زد و جواب داد:
-سلام عزیزم خوبی؟یوسف خان و بچه ها چطورن؟
-.....
-مرسی .همه خوبن!
-.....
-بله بله خوب کاری میکنین خونه ایم...بفرمایید...اصلاً شام بیاین دورِ هم باشیم
-.....
-اِی بابا ما که باهم این حرفا رو نداریم
-.....
-مزاحمت چیه؟ماهم تنهاییم دیگه
-.....
-قربونت عزیزم...پس شب میبینمت خداحافظ
-.....
بعد از اینکه لیلی جون تلفن و قطع کرد گفتم:
-میان اینجا؟
لیلی مقدای از چای داخل فنجون رو خورد:
romangram.com | @romangram_com