#مسافر_پارت_132
با خنده رفتم سمتش و آنیکا رو با احتیاط و گفتن بسم الله الرحمن الرحیم ازش گرفتم
لیلی جون و آیدا تو آشپزخونه بودن و منم بعد از اینکه آنیکا رو گذاشتم تو تختش رفتم پیششون
آیدا عزم رفتن کرده بود...
با رسیدن من ازم خداحافظی کرد و گفت:
-من برم دیگه میخوام برای محمد ناهار درست کنم
لبخند زدم و گفتم:
-به سلامت عزیزم عصر بیا باهم بریم بیرون
چشمی زد و گفت:
-چــــشــــم
تصمیم گرفتم با دکتره آنیکا خانوم شفاعی صحبت کنم
آخه چند وقت پیش بهم گفت که ممکنه نیاز باشه غذا های مکمل رو زودتر شروع کنی!!
در طی مدتی که باهم صحبت کردیم بهم گفت که امروز عصر برم پیشش...برا معاینه ی آنیکا...!!
بعد از اینکه تماس و قطع کردم رفتم سراغ آنیکا
نزدیک تختش که شدم بهش نگاه کردم و گفتم:
-الهی مامانی فداش بشه...
یکم قربون صدقه ش رفتم ...نمیخواستم با سرو صدایی که ایجاد میکنم بیدار بشه...
پس از اتاق اومدم بیرون...بعد از اینکه یکم به لیلی جون کمک کردم ... یه دوش چند دقیقه ای گرفتم و بعد پوشیدن لباس مناسب از اتاقم خارج شدم...
وقتی رفتم تو هال حاج رضا نشسته بود رو کاناپه و داشت قربون صدقه ی آنیکا میرفت
لبخندی زدم و با صدای بلند سلام کردم
حاج رضا هم متقابلاً لبخند زد و گفت:
-سلام دخترم ... خوبی؟
-مرسی بابا کی اومدین؟
-چند دقیقه ای میشه دخترم...اینقد به آنیکا وابسته شدم که دیگه زودتر از قبل میام خونه
لبخند زدم :
-این وروجک شما رو حسابی از کار انداخته ها...
رفتم کمک لیلی جون که مشغول چیدن میز برای ناهار بود
رو کردم به حاج رضا و گفتم:
-بابا آنیکا رو بدین من شما غذاتونو بخورین
حاج رضا هم لبخند زد و آنیکا رو آروم گذاشت تو بغلم
بردمش تو اتاقش و مشغول شیر دادن بهش شدم
تو فکر وخیال غرق بودم که احساس کردم دیگه شیر نمیخوره
بهش نگاه کردم؛مثل فرشته ها خوابیده بود...محو صورت خوشگلش شده بودم
یهو احساس کردم لبخند کوچولویی زد...با دیدن لبخندش منم خندیدم...
-مامان فدای اون لپات عزیزم
خیلی آروم و با احتیاط گذاشتمش تو تختش و خودم بعد از مرتب کردن لباسم رفتم پیش لیلی جون و حاج رضا...
بعد از صرف ناهار و شستن ظرفا رو به لیلی جون گفتم:
-مامان من میخوام با آیدا برم کلینیک خانوم شفاعی...آخه بهم گفته بود ممکنه شیرم براش کافی نباشه
لیلی جون متعجب بهم نگاه کرد:
-دخترم آنیکا تازه یه ماهشه...!!غذای مکمل برای شیش ماهگیه بچه س تو چرا اینقد نگرانی؟
انگشتای دستمو مضطربانه دور هم پیچ دادم
همیشه وقتی خیلی استرس داشتم این کارو میکردم
-خ ...خــب مامان من تو سن پایین باردار شدم برای همین میترسم...تازه آنیکا خیلی میخوابه
romangram.com | @romangram_com