#مسافر_پارت_131


مینا چیزی نگفت و از خونه خارج شد پشت سرش هم خاله لاله خداحافظی کرد...!!

موقع رفتن بهم گفت:

-خاله جان عزیزم باور کن اصلاً من نمیدونستم شرمنده م

تو دلم گفتم:

-هه آره تو گفتی و منم باور کردم...همه تو دستتون با هم تو یه کاسه ست...!!

ولی بهش چیزی نگفتم و چشامو بستم...

چشمامو که باز کردم یه قطره اشک از گوشه چشم جاری شد که از نگاه تیز لیلی جون دور نموند

فوراً آنیکا رو داد بغل آیدا و اومد سمتم و با دلسوزی مادرانه گفت:

-الهی نباشم که غصه خوردنت و ببینم

با گفتن این حرفش غم عجیبی تو دلم خونه کرد

دیگه نمیخواستم کسی و از دست بدم بَسَم بود... منم باید زندگی کنم....یه زندگی که چند وقته رنگِ آرامش ندیده...!!

اشکام سرازیر شد و پریدم تو بغل لیلی جون...

به اصرار لیلی جون روی کاناپه نشستیم

من که هق هقم تموم خونه برداشته بود گفتم:

-مامان؟...مامان میبینی؟؟میبینی چی میکشم؟

لیلی جون سرشو انداخت پایین و چیزی نگفت

و من ادامه دادم:

-اگه شوهر بالا سرت نباشه فکر میکنن دیگه عرضه هیچ کاری رو نداری...فقط فکر میکنن با اسم مردِ که زن معنی میگیره...یعنی من از پسِ بچه م بر نمیام که این عوضی که سروتهش یه دوهزاری نمی ارزه بیاد بگه میخوام بچه ت رو به فرزندی بگیرم؟

لیلی جون سرمو در آغوش کشید و با صدای تحلیل رفته گفت:

-دخترکم گریه نکن دلمو ریش کردی...خدا بگم چیکارش کنه اون دریده رو ...نفهم یه دقیقه اومد و زندگی مونو بهم ریخت

بلافاصله منو از خودش جدا کرد و چونه م رو گرفت تو دستش،تو چشام زل زد:

-ببین چه به روزِ چشای خوشگلت آوردی؟اون عوضی ارزش این اشکای نازت و داره؟بخدا من نمیدونستم برای این میاد...اگه ...اگه میدونستم اصلاً اجازه ی همچین کاری رو بهش نمی دادم...!!

با سر حرفشو تایید کردم و گفتم:

-مامان،اینا همش تقصیر آرتانه...اون رفت و همه به من به چشم یه دست و پا چلفتی نگاه میکنن...من خودم تنهایی میتونم گلیمم و از آب بیرون بکشم نیازی به کمک ارتان و امثال ارتان ندارم...

یه لحظه به این فکر کردم که اگه آرتان دیگه بینمون نباشه یعنی ...یعنی تو این دنیا نباشه

سریع حرفمو پس گرفتم:

-نه ..ن..ن...نه...نه اصلاً تقصیرِ آرتان نیست خودم مقصرم که به همه اجازه دادم تو زندگیه خصوصیم دخالت کنن...من بهشون نشون میدم که بدون آرتان هم میتونم زندگی مو ادامه بدم...بهشون نشون میدم که آخرِ راه نیستم...تازه میخوام شروع کنم!

یه لحظه دلم برای آرتان سوخت ...ولی فقط یه لحظه اونم چون احساس میکردم این چند ماهِ باهم بودنمون خیلی خوب بود...!!و حداقل برای ادای دین هم که شده نباید جلوی جمع بهش بد و بیراه میگفتم...بالاخره یه زمانی

ادامه حرفمو همونجا...تو پستو های قلبم دفن کردم...

آروم و زیره لب اضافه کردم:

-همش از همون پیشنهاد کذایی شروع شد

ولی فکر کنم اینقدر بلند بود که باعث تعجب لیلی جون و آیدا شد

لیلی جون متعجب گفت:

-کدوم پیشنهاد؟

-هی...هیچی مامان اشتباه کردم

تو اون شرایط زیاد بهم گیر نداد و موشکافانه به اون قضیه نگاه نکرد...

مدتی در سکوت طی شد ...

دیگه همه آروم شده بودیم به اون قضایا فکر نمیکردیم حداقل تو اون لحظه

نگاهی به آیدا انداختم که بطور عجیبی خودشو صاف و بدون هیچ تکونی نگه داشته بود...

یه دفعه زدم زیره خنده که آیدا با صدایی آروم گفت:

-درد،مرض،کوفت،زهره مار،هناق نگیری تو...بیا بگیرش راشیتیسم گرفتم


romangram.com | @romangram_com