#مسافر_پارت_130

برگشتو بهم نگاه کرد،اشاره کردم بهش که بیاد بشینه

بعد رو به مینا گفتم:

آیدا از خواهر بهم نزدیک تره ما هیچو از هم پنهون نمیکنیم

مینا نگاهی به آنیکا انداخت و گفت:

-راستش چیزه ...اممم...خواستم بگم...باور کن نمیدونم چجوری بگم این فقط یه پیشنهاده

آنیکا رو که سیر شده بود دادمش بغل آیدا و خودم تموام حواسمو جمع کردم

مینا با مِن و مِن ادامه داد:

-آخه میدونی چیه...تو...ت...تو...تو میدونی که مشکل من چیه دیگه آره؟

پوزخند زدم و گفتم:

-نه از کجا باید بدونم؟

-ببین یعنی نمیدونی که بچه دار نمیشم؟

سرمو انداختم پایین و گفتم:

-آره میدونستم متاسفم!

-خواستم بگم که اگه بشه یعنی اگه مایل باشی...

چیزی نمیگفت ..

رد نگاشو دنبال کردم که به آنیکا نگاه میکرد و گفتم:

-خـــب.؟

-منو هیرمند خیلی دوست داریم آنیکا رو داشته باشیم!

اولش نفهمیدم چی میگه و خندیدم

ولی بعد که متوجه شدم با فریاد گفتم:

-چـــی؟

آیدا چپ چپ مینا رو نگاه کرد و گفت:

-من آنیکا رو بدم به لیلی جون الان میام

دستمو روی پیشونیم گذاشتم و گفتم:

-تو باخودت چی فکر کردی؟هـــا؟

هیچی نمیگفت و فقط نگام میکرد

بلند تر از قبل ادامه دادم:

-چی میگی تو؟خودم چمه؟چرا خودم نتونتم پاره ی تنمو بزرگ کنم؟

پوفی کردم و ادامه دادم:

-تو و شوهرت چی فکر کردین؟ به چه حقی به خودتون همچین اجازه ای دادین؟

آیدا اومد داخل و گفت:

-دختره ی پر رو

مینا لب گشود و گفت:

-آخه...آخه ...ارتان نیست...که...

دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم

با تمام قدرتم از اتاق بیرونش کردم وفریاد زدم

-برو گمشو...یعنی اگه آرتان نباشه من نمیتونم از پسِ بچه م بر بیام؟دختره ی نفهم

رو به خاله لاله کردم و گفتم:

-حداقل شما راهنماییش میکردین...!!از این دیوونه که انتظاری نیست

حسابی آمپرم زده بود بالا...!!

اشاره ای به در کردم و گفتم:

-مینا برو...!!برو دیگه طرف خونه ی من آفتابی نشو ...به اون شوهرت هم بگو خیلی عوضیه...!!

romangram.com | @romangram_com