#مسافر_پارت_129


-هر روز سرِه همین تایم میای ساعت بزنی؟

اومد داخل و بالافاصله رفت تو اتاق آنیکا و بلند بلند گفت:

-خب تقصیر آرتانه دیگه حواسشو جمع نمیکرد یکم زشت تر میشد...

از شنیدن اسم آرتان حالم گرفته شد

یعنی الان کجاست؟پیشه کیه؟زنده ست؟بهم فکر میکنه؟

چشامو روی هم فشار دادم و گفتم:

-نه آندیا نه الان وقتش نیست

افکارمو پس زدم و صدای از درونم بهم نهیب زد:

-پس کی وقتشه؟8 ماه گفتی وقتش نیست!پس وقتش کیِ؟

پوفی کردم و سعی کردم به چیزی فکر نکنم با صدای گریه ی آنیکا به سمت اتاقش رفتم رو به آیدا گفتم:

-نمیتونی یه بچه رو آروم کنی؟

دستو پاشو گم کرده بود و مدام بچه رو تکون میداد تا آروم شه ولی آروم که نشد هیچ!بدتر هم شد...

خندیدم و رفتم سمتش:

-باور کن اگه دو دقیقه یه جا ساکت و آروم بدون اینکه جم بخوری بشینی من آنیکا رو میدم ببر باخودت!

-جانِ من؟

آنیکا که آروم شده بود و گذاشت تو تختش و باهم از اتاق خارج شدیم:

-آره

میدونستم نمیتونه...این بشر اگه دو دقیقه حرف نزنه یا خرابکاری نکنه روزش شب نمیشه

رفتم تو آشپزخونه و به همراه دوتا فنجون چای پیش آیدا نشستم

هنوز یه دقیقه نشده بود که گفت:

-تو اصلاً از من پرسیدی چی میخورم؟

بلند خندیدم :

-دیدی نمیتونی !!!

فنجون چای رو جلوش گذاشتم و اضافه کردم:

-در ضمن اینجا با خونه ی خودت هیچ فرقی نداره برو هر چی دوست داری بردار

چپ چپ نگام کرد و گفت:

-توام بدتر از من گشادیسمیا!!

مشغول صحبت بودیم که لیلی جون همراهِ خاله لیلا و مینا اومدن...

بعد از سلام و احوالپرسی لیلی جون رو به من گفت:

-دخترم خیلی وقته بیدار شدی؟

لبخند زدم و گفتم:

-آره مامان وقتی آنیکا بیدار شد منم بیدارشدم

خواستم بسته های خرید رو از دستش بگیرم که گفت:

-نه نه مادر برو من خودم میبرم تو بشین

کناره آیدا نشستم و صحبتای عادی با خاله ومینا میکردیم

تقریباً نیم ساعتی گذشته بود که با صدای گریه ی آنیکا همراهِ آیدا رفتیم تو اتاقش

مشغول شیر دادن بهش بودم که تقه ای به در خورد با گفتن بفرمایید توسط آیدا مینا اومد داخل

یکم صحبتای معمولی کرد و بعدش بو به آیدا گفت:

-میتونم ازت بخوام مارو تنها بذاری؟

آیدا داشت میرفت بیرون که صداش زدم:

-آیدا؟


romangram.com | @romangram_com