#مسافر_پارت_126

خانوم رحیمی اومد داخل و بعد از سلام و احوال پرسی رو به من گفت:

-به به حالِ مامان کوچولوی ما چطوره؟

لبخند ملایمی زدم و گفتم:

-خیلی ممنون خوبم

-سره زایمانت خودم بودم عزیزم از شانس این کوچولو دیشب کشیک بودم...الانم اومدم ببینمت و برم

-خیلی ممنون خانوم رحیمی خیلی لطف کردین...

-قربونت عزیزم

داشت باهمه خداحافظی میکرد که بره

با صدای من برگشت:

-خانوم رحیمی؟

-جانم عزیزم؟

-کی میتونم دخترمو ببینم؟

-چقد عجله داری مامانی

مضطربانه بهش چشم دوختم:

لبخند زد و گفت:

-الان میگم بیارنش ...خودتم تا

به ساعتش نگاه کرد و ادامه داد:

-ساعت 2 مرخصی

دستگیره در و گرفت و دوباره بهم نگاه کرد:

-دخترم هر وقت مشکلی داشتی بهم زنگ بزن این چند وقت هم مایعات زیاد بخور و فقط برای انجام کارای ضروری از جات بلند شو... از نظرِ من مشکلی نداری...زایمانت هم بدون کوچیک ترین خطری انجام شد...برای همین گفتم که تا ساعت 5 ترخیص کنن..طبق گفته ی خودت از محیط بیمارستان منتفری...!!

قبلاً بهش گفته بودم که اگه اومد سفارش کنه تا منو زیاد تو بیمارستان نگه م ندارن

-خیلی ممنون خانوم رحیمی

بعد از خداحافظی از اتاق خارج شد...

تقریباً یه ربع گذشت و پرستار با یه نوزاد که پتوی سفید رنگی دورش پیچیده شده بود اومد داخل

بچه رو داد بغل لیلی جون پشت تختمو داد بالا با بتونم تقریباً بشینم ...

آروم بهم گفت:

-قدم نو رسیده مبارک

-ممنون

لیلی جون همش قربون صدقه ش میرفت و من مشتاق این بودم که صورتشو ببینم

پرستار بهم نگاه کرد و گفت:

-بهش شیر میدی دیگه؟یا مشخوای از اول شیرخشک بدی؟

فوراً گفتم:

-نه نه شیرخشک نمیدم بهش

پرستار لبخند زد و دختر کوچولومو رو از بغل لیلی جون گرفت و آروم گذاشت تو بغلم

آروم و با احتیاط گرفتمش و انگشت سبابه مو روی گونه ش حرکت دادم...

خیلی کوچولو و ریزه میزه بود میترسیدم بگیرمش

تموم هوش و حواسم بهش بود دیگه درد بخیه ها رو هم فراموش کردم

محو صورتش شده بودم با یه لبخند فقط نگاش میکردم و آروم روی سرِ کوچولوش دست میکشیدم...

بی اختیار گفتم:

-الهی مامانی فدات بشه چقد نازی تو

لیلی جون اومد و کنارم نشست

خیلی میترسیدم که مبادا از دستم بیوفته

romangram.com | @romangram_com