#مسافر_پارت_125
لباسو بو کردم و گذاشتمش تو کمد تا خواستم از اتاق خارج بشم لیلی جونو دیدم که با یه لیوان شیر از آشپزخونه خارج شد...
-مامان؟
برگشت سمتم و گفت:
-اِ دخترم تو اینجایی؟بیا مادر برات شیر آوردم بخور
باهم نشستیم روی کاناپه و مشغول صحبت شدیم منم هر از چند گاهی ذره ای از شیر میخوردم
یه آن احساس کردم فشار تو دلم بمب ترکید...چشامو بستم و نفس عمیق کشیدم اما درد عجیبی سراغم اومده بود...
لیلی جون که حال منو دید گفت:
-چی شده مادر؟خدا مرگم بده چرا عرق کردی؟نکنه وقتشه
من از درد به خودم میپیچیدم و لیلی جون با عجله لباس پوشید و از روی عسلی ریموت ماشین و گرفت...
هیچی نمیفهمیدم فقط وقتی لیلی جون سعی داشت منو ببره سمت آسانسور خودمم تلاش کردم تا تموم وزنم روی اون نیوفته...فشاری که بهم وازد میشد خیلی زیاد بود
به سختی لیلی جون منو سوار ماشین کرد و نشست پست فرمون...بلافاصله از پارکینگ خارج شد و با سرعت سرسام آوری رانندگی میکرد...
مدام دستمو میذاشتم رو شکمم ،چشمامو می بستم،گوشه لبم و به دندون میگرفتم و میگفتم:
-وای مـــامـــان دارم میمیرم ...آخ...آی خـــدا
جیغ میزدم این حرفا رو تند تند و پست سرِ هم تکرار میکردم
یه آن فکر کردم چشام داره سیاهی میره...سعی کردم ببندمشون تا بهتر بشم اما دیگه چیزی حس نمیکردم...
***
سعی کردم چشامو باز کنم
اما اینقدر بیحال بودم که دیگه نمیتونستم تلاشی برای باز شدن چشمام کنم
صداهای گنگی میشنیدم ...دوباره سعی کردم چشامو باز کنم ... تصاویر تاری از یکی دونفر نفر با لباس سفید که روی سرم بودن...
چشامو بستم برای اینکه تار دیدنم از بین بره!
بارِ دیگه چشامو باز کردم:
صدایی که میشنیدم خیلی شبیه لیلی جون بود
با صدایی تحلیل رفته گفتم:
-مامان؟بچه م؟
دیگه به فضای اطرافم کاملا مسلط بودم
لیلی جون دستی به سرم کشید و گفت:
-الهی مادر فدات بشه ...حالش خوبه عزیزم...!!
تقه ای به در خورد و بعد از خروج پرستار از اتاق خاله مهناز و خاله طیبه با یه دسته گل اومدن داخل
خواستم به احترامشون بشینم
دستامو به تخت فشار دادم تا خودمو بکشم بالا ولی جای بخیه هام به شدت سوخت...از درد چشامو بستم که خاله مهناز گفت:
-آندیا جان عزیزم راحت باش
هر دو شون کنارِ لیلی جون،روبروی من نشستن و حرف میزدن
خاله طیبه لبخند مهربونی زد و گفت:
-خـــب قدم نو رسیده مبارک مامان خانوم
بهش نگاه کردم و خندیدم ولی طولی نکشید که خندم و قورت دادم،جای بخیه هام تا میخندیدم درد میگرفت و میسوخت...!!
خاله مهناز هم لبخند زد و گفت:
-ایشالله خوش قدم باشه دخترم
به لبخند زدن بسنده کردم و گفتم:
-مرسی...خیلی ممنون
تقه ای به در خورد و پشت سرش صدای لیلی جون که گفت:
-بفرمایید
romangram.com | @romangram_com