#مسافر_پارت_123


-راستی مادر فردا شب مراسم ده روز پسره پارمیسه

یه نگاه به لیوان اب پرتقال انداختم و حرفای خانوم رحیمی رو تو ذهنم مرور کردم

-الهی...ده روزش شده...خیلی تپل مپل بود پسرش حالا اسمشو چی گذاشته؟

-پژمان

-اوه اوه اول اسم خودشم گذاشته

-آره دیگه مادر

آب پرتقالولاجرعه سر کشیدم ...و رو به لیلی جون گفتم:

-مامان من میرم خونه آیدا

-باشه عزیزم

****

روز ها از پس هم میگذشتن و رابطه ی ما با خانواده ی توکلی بهتر و بهتر میشد حسابی گرم گرفته بودیم طوری که دیگه من به آقای توکلی میگفتم عمو یوسف ،پرهام هم مراسم پسر پارمیس جلوی جمع ازم عذر خواهی کرد ...منم بخشیدمش ...زندگیم رو روال بود لگد زدنای دختری هم برام طبیعی شده و بود به نسبت دردش کمتر...

وسایل اتاق دخترم خریداری و تزیین شده بود همه چیز صورتی بود...

گاهی اوقات آیدا اذیتم میکرد و میگفت:

-وای فکر کن یه در صد پسر باشه...وقتی میاریمش خونه باید بره تو اتاق دخترونه بخوابه

البته منم ساکت نمیموندم و جوابشو با نیشگون میدادم...

شبا هم با پارمیس،حامد،محمد،آیدا و پرهام میرفتیم بیرون این برنامه رو آیدا چید تا من قبل خواب طبق گفته ی خانوم رحیمی کمی تو هوای آزاد راه برم ...

الان دیگه کاملاً شکمم برآمده بود...6 ماهم بود ولی به قول لیلی جون در برابر خانومای دیگه که باردارن انگار سه ماهمه چند بار هم بخاطر این قضیه پیش خانوم رحیمی رفتم ولی گفت که ایرادی نداره و فقط یکم ویتامین بهم داد...خدا روشکر دیگه حالت تهوع هم نداشتم...

طبق معمول هر شب رفتیم بیرون ... البته این بار من باماشین پرهام رفتم چون خانوم رحیمی تاکید کرده بود که دیگه پشت فرمون نشینم چون استرس به دخترم وارد میشه...

نگاه آخرو تو آینه به خودم انداختم...





مانتوی آبی کاربنی و شلوار کتان مشکی جذب وشال هم رنگش و کفشای هم رنگ مانتوم با پوست سفیدم هارمونی زیبایی ایجاد کرده بود...

از لیلی جون و حاج رضا خداحافظی کردم و سوار آسانسور شدم...

محمد و آیدا رفته بودن ... خیلی اصرار کردن تا باهم بریم ولی من درخواست پرهام قبول کرده بودم ویه جورایی بی ادبی بود که بخوام ردش کنم...برای همین بهشون گفتم که برن و من با پرهام میرم...

به خودم اومدم و دیدم در آسانسور باز شده و پرهام جلوی در ایستاده ...خواست دستمو بگیره که خودمو کشیدم کنار البته نه به اون خزی ولی یه جوری ازش فاصله گرفتم...

بهش حق میدم و ازش ناراحت نشدم چون بالاخره چند سالی خارج از کشور بوده و اون موقع هم که ایران بود خیلی باهم راحت بودیم...

بعد از سلام و احوالپرسی نشستم تو ماشین...

پرهام ماشینو روشن کرد

صدای اس ام اس گوشیم بلند شد...

Ayda

لبخندی گوشه لبم نشست

-خوش میگذره؟

-اوهوم

طولی نکشید که اس داد:

-خیره سر...شیشه ها رو دادین بالا هیچی از بیرون مشخص نیست دارین چه غلطی میکنین؟ما همین الان از کنارتون رد شدیم

نوشتم:

-بیرون خیلی گرمه...آیدا من تو ماشین این اصلاً راحت نیستم تو رو خدا دستم به دامنت برگشتن نذاری با این بیاما

-چرا خوبه که...

آه آرومی کشیدم:

-بیشرف ....

-باشه باشه تو جوش نیار برا جینگیل خاله خوب نیست


romangram.com | @romangram_com