#مسافر_پارت_122

-این موضوع راجع به آ*م*ی*ز*ش ج*ن*س*ی در دروان بارداریه...تماس ج*ن*س*ی تو دوران بارداری خطری برای مادر و فرزند نداره چون جنین در محفظه عضلانی رحم و درون یه کیسه محافظ به نام کیسه آمنیوتیک قرار داره . این کیسه حاوی مایعی به نام مایع آمنیوتیکه که از جنین در برابر ضربات و صدمات احتمالی محافظت می کنه . به علاوه یه پوشش مخاطی ضخیم دهانه رحم رو می پوشونه که مانع از انتقال عفونت می شه... ولی در مورد شما که سنت کمه بهتره که این موضوع رو با همسرت در میون بذاری چون وضعیتت با بقیه فرق میکنه از ازش اجتناب کنی خیلی بهتره

حداقل خیالم راحت بود که این یه موضوع رو خیلی راحت میتونم رعایت کنم...با ادامه ی حرفای خانوم رحیمی بهش نگاه کردم:

-و مورد دیگه اینکه ممکنه تو این دوران از تماس ج*ن*س*ی متنفر بشی یا بیشتر کشش پیدا کنی ولی بهتره که این احساس رو سرکوب کنی چون برای جنین خطر داره...

کاغذا رو به سمتم دراز کرد...بلند شدم و از دستش گرفتم اونم همراهمون از جاش بلند شد و گفت:

-دخترم این تکون خوردنا و حرکات جنین طبیعیه و ممکنه با دردای خفیفی همراه باشه ولی خیلی کاره خوبی کردی که اومدی باید این نکات رو میدونستی ...فراموش نکن همه رو مو به مو انجام بده

زیره لب چشمی گفتم و بعد از خداحافظی و پرداخت مبلغ ویزیت از ساختمون خارج شدیم ...آیدا ماشینو روشن کرد و گفت:

-ببین آندیا دیدی دکترت چی گفت دیگه باید مراقبش باشی...هر روز ساعت 10 میام دنبالت و باهم میریم پیاده روی...شباهم یه کاریش میکنیم...

لبخند زدم و سعی کردم تموم افکار مزاحمو که عصبیم میکنن پس بزنم...

****

دفتر خاطراتمو ورق زدم و بالا ی صفحه ی سفیدی نوشتم:

ما ز یاران چَشم یاری داشتیم *** خود غلط بود آنچه می پنداشتیم

تا درخت دوستی کی بر دهد *** حالیا رفتیم و بذری کاشتیم

گفت و گو آیین درویشی نبود *** ور نه با تو ماجراها داشتیم

شیوه ی چشمت فریب جنگ داشت *** ما خطا کردیم و صلح انگاشتیم

گلبن حسنت نه خود شد دلفروز *** ما دم همت بر او بگماشتیم

نکته ها رفت و شکایت کس نکرد *** جانب حرمت فرو نگذاشتیم

داشتم دفترمو ورق میزدم که یه کاغذ از بینش افتاد رو زمین ...آروم خم شدم برداشتمش،تا شده بود، وقتی بازش کردم توش نوشته بود:

خداحافظ گل لادن، تموم عاشقا باختن.

ببین هم گریه هام از عشق، چه زندونی برام ساختن.

خداحافظ گل پونه، گل تنهای بی خونه.

لالایی ها دیگه خوابی، به چشمونم نمی شونه.

یکی با چشمای نازش، دل کوچیکمو لرزوند.

یکی با دست ناپاکش، گلای باغچمو سوزوند.

تو این شب های تو در تو، خداحافظ گل شب بو.

هنوز آوار تنهایی، داره می باره از هر سو.

خداحافظ گل مریم، گل مظلوم پر دردم.

نشد با این تن زخمی، به آغوش تو برگردم.

نشد تا بغض چشماتو، به خواب قصه بسپارم،

از این فصل سکوت و شب، غم بارونو بردارم.

نمی دونی چه دلتنگم، از این خواب زمستونی،

تو که بیدار بیداری، بگو از شب چی می دونی ؟

تو این رویای سر در گم، خداحافظ گل گندم.

تو هم بازیچه ای بودی، تو دست سرد این مردم.

خداحافظ گل پونه، که بارونی نمی تونه،

طلسم بغضو برداره، از این پاییز دیوونه

خطِ آرتان بود...

کاغذ برگردوندم پشتش نوشته شده بود:

دوست دارم خانومم

چقد خوشم میومد وقتی بهم میگفت خانومم ...همیشه عاشق این حرفش بودم قطره اشکی از گوشه چشمم سرازیرشد ولی با یاد آوری هشدار های خانوم رحیمی سریع پسش زدم...فرصت کافی برای فکر کردن به اینجور مسائل داشتم الان مهم تر از همه دخترم بود...

کش و قوسی به بدنم دادم و نگاهی به ساعت انداختم نزدیکای 6 بود...

رفتم تو آشپزخونه کناره لیلی جون نشستم...طفلی از وقتی که نوشته های خانوم رحیمی رو خونده و توضیحات آیدا رو گوش کرده یه ریز داره برام غذا های خوشمزه درست میکنه...

یه لیوان آب پرتقال بهم داد و گفت:

romangram.com | @romangram_com