#موژان_من_پارت_91
لبخند سردي به روي لبهام نشست . بار ديگه خداحافظي كرديم و از در اومديم بيرون . چقدر محيط خونه خفه بود . حتي نميتونستم اونجا نفس بكشم . مُوژان تو يه بازنده اي . خيلي راحت همه چي رو براي الهام گذاشتي و اومدي بيرون !
به خونه كه رسيدم كارت و از توي كيفم در آوردم نگاهي بهش كردم و پرتش كردم تو كمدم . كنار كمد زانو زدم و اشك ريختم .
فصل سيزدهم
بعد از اتفاقات اون شب با اينكه احسان و واقعا دوستش داشتم ولي ناخودآگاه ديگه دلم نميخواست ببينمش . برام مثل يه بت شده بود كه فقط و فقط توي قلبم بود . هر چي رابطمون هي با احسان كمتر ميشد در عوض به جاش با خانواده ي صبوري بيشتر رفت و آمد ميكرديم . مامان و بابام به شدت از اين خانواده خوششون اومده بود . به خصوص از رادمهر . عقيده داشتن رادمهر پسر متين و مسئوليت پذيريه . ولي من به اين چيزا توجهي نداشتم . توي بيشتر رفت و آمدامون اين مامان و باباها بودن كه با هم گرم ميگرفتن وگرنه من و رادمهر هميشه ساكت يه گوشه مينشستيم و بيشتر نظاره گر بوديم . نميدونم چه اصراري بود كه انقدر دو تا خانواده با هم دوست شن . البته از خانواده ي صبوري بدم نميومد . باهاشون راحت بودم تنها اين بين نگاههاي رادمهر بود كه معذبم ميكرد . نگاهش حالتي داشت كه ناخود آگاه ازش ميترسيدم . جذبه ي خاصي داشت رفتارش .
****
نزديك 3 سال از اين جريانات ميگذشت . همه چي دستخوش تغيير شده بود . صميميتي خاص بين ما و خانواده ي صبوري شكل گرفته بود كه اگه هفته اي 1 بار سيما جون و نميديدم يا حتي صداش و نميشنيدم دلم براش تنگ ميشد . به حضور هميشه ساكت رادمهر هم عادت كرده بودم . با اينكه هميشه ساكت بود ولي در عوض شخصيت حمايت گر و نكته بيني داشت . هنوزم علاقه ي شديدي به احسان داشتم ولي ديگه به نظرم اون پسر ساده و بي آلايش قديم نبود . ميدونستم با دختراي رنگ و وارنگ ميگرده ولي اين بين نگاهاش به من عوض شده بود . وقتي نگاهم ميكرد نگاهش گرماي خاصي داشت كه باعث ميشد به طرفش بيشتر جذب بشم . اين اون احساني نبود كه من عاشقش بودم ولي هر چي كه بود احسان بود ! در ظاهر احسان من بود . اين چيزي بود كه من ميپرستيدم . وقتي ميفهميدم با دختراي مختلف ميگرده از ته دل ناراحت ميشدم ولي اون تعهدي به من نداشت ميتونست هر كاري كه دوست داره بكنه . با هر كي كه ميخواد بگرده . سوگند توي همه ي اين مدت سعي ميكرد با حرفاش چشمام و باز كنه ولي انقدر احسان برام خاص بود و ته قلبم موندگار بود كه هيچ جوري چشمام باز نميشد . احسان عشقي بود كه از بچگي بهش دچار شده بودم . مال 1 سال يا 2 سال نبود كه سريع بتونم از ياد ببرمش . هنوزم احساس ميكردم فرصت دارم تا باهاش باشم و اون بشه مرد آرزوهام .
****
بعد از اينكه درسم تموم شد دلم ميخواست يه مدت طولاني استراحت كنم . براي همين دنبال كاري نرفتم . سوگندم راه من و در پيش گرفت . كار و بار احسان هر روز بهتر ميشد و شركتش اسم و رسم پيدا كرده بود . رادمهر مدرك دندون پزشكيش و گرفته بود و مطبي براي خودش داير كرده بود . روزا ميگذشت و من بيشتر و بيشتر تو فكر به دست آوردن احسان ميرفتم . برخورداش جوري بود كه برام واضح و روشن بود كه دوستم داره ولي از اين كه قدمي جلو نميذاشت عصباني ميشدم .
يه روز مثل هميشه خانوم صبوري زنگ زد خونمون و گفت كه با مامان كار داره . گوشي و به مامان دادم و خودم روي مبل لم دادم و مشغول تلويزيون ديدن شدم . بعد از يه صحبت طولاني مامان تلفن و قطع كرد كنجكاو نگاهي به صورت خندانش انداختم و گفتم :
romangram.com | @romangram_com