#موژان_من_پارت_92


- چقدر حرفاتون طول كشيد . سيما جون كار خاصي داشت ؟

مامان سعي كرد خودش و خونسرد نشون بده . شونه اي بالا انداخت و با من مشغول تلويزيون ديدن شد . منم دنباله ي حرف و نگرفتم . بابا مثل هميشه با دست پر اومد خونه بعد از خوردن شام مامان با سيني چاي وارد اتاق شد . مشغول چاي خوردن بوديم كه مامان گفت :

- امروز خانوم صبوري زنگ زد بهم .

- اِ ؟ خوب ؟ چي ميگفتن ؟

مامان زير چشمي نگاهي به من انداخت و گفت :

- ازم اجازه خواست .

بابا كنجكاو نگاهي به مامان انداخت و گفت :

- اجازه ؟ براي چي ؟

مامان من و مني كرد و دوباره به من نگاهي انداخت . با كنجكاوي منتظر ادامه ي حرفاش بودم گفت :

- اجازه گرفت كه بياد خواستگاري مُوژان براي رادمهر .

با شنيدن اين حرف پقي زدم زير خنده . مامان و بابا با صورتاي متعجب نگاهي بهم انداختن . حتما فكر ميكردن دخترشون خل شده ! ولي فكر اينكه من بخوام با رادمهر ازدواج كنم برام خنده دار بود . هميشه فكر ميكردم دختري كه با رادمهر ازدواج كنه حتما از كسالت و سردي زندگيشون ميره خود كشي ميكنه ! رفتار جدي و عصا قورت داده ي رادمهر كجا به من ميخورد آخه ؟ سيما جونم عجب لقمه هايي ميگرفتا !


romangram.com | @romangram_com