#موژان_من_پارت_89
مامان نگاه نگراني بهم انداخت و گفت :
- چرا ؟ چيزي شده ؟
- نه مامان يكم خستم .
- تو كه خيلي ذوق داشتي واسه مهموني چي شد حالا ميخواي زودتر از بقيه بري ؟
- مامان ميشه انقدر سوال پيچ نكنيد منو ؟ شما حاضر شيد من به بابا ميگم .
بالاخره 15 دقيقه ي بعد عزم رفتن كرديم . زماني كه رو به روي خانوم صبوري ايستادم لبخند شيريني بهم زد و گفت :
- دختر خوشگلم خيلي خوشحال شدم از آشنايي باهات . دوست دارم صورت ماهت و بيشتر ببينم .
با لبخندي ازش تشكر كردم و به سمت در رفتيم . احسان از دور ما رو ديد و به سمتمون اومد .
- عمو . چرا انقدر زود دارين ميرين ؟
- خيلي وقته نشستيم عمو جون مُوژان يكم كسالت داره بريم خونه بهتره .
احسان نگاهش و به طرف من گردوند و گفت :
- چرا ؟ چيزي شده مُوژان ؟ خوبي ؟
romangram.com | @romangram_com