#موژان_من_پارت_87

سرم و بالا گرفتم تا ازش تشكر كنم . انگار صورتش هيچ حالت ديگه اي رو جز بي تفاوتي نميتونست به خودش بگيره . تشكر كردم و آب و خوردم . توي همين گير و دار براي شام صدامون كردن . نگاهي به رادمهر انداختم و گفتم :

- شما بفرماييد شام بخورين من گرسنه نيستم .

- مطمئنين ؟

- بله . باز هم ممنون .

- باشه . خواهش ميكنم .

از اينكه خيلي سريع و منطقي پذيرفته بود تعجب كردم . حداقل وايميستادي ببيني زنده ميمونم يا نه بعدش ميرفتي . چه انتظارايي داري مُوژان ! توي افكار خودم غرق بودم كه پسر بچه ي تقريبا 11 - 12 ساله اي جلوم سبز شد نگاهي به من كرد و گفت :

- مُوژان خانوم شمايين ؟

- بله عزيزم .

بشقابي كه تو دستش بود و به دستم داد و بعد اشاره اي به اون طرف سالن كرد و گفت :

- اون آقا گفتن اين بشقاب غذا رو بدم بهتون .

- ممنون .

پسرك رفت نگاهي به سمتي كه اشاره كرده بود كردم رادمهر و ديدم كه داشت غذا ميخورد و با دوستاش گرم صحبت بود . محبت كردناشم يه جورايي بي تفاوته ! عجب تعريفي ! انقدر احسان و الهام صحنه هاي رمانتيك به خوردم داده بودن كه ديگه جايي براي غذا نداشتم . بشقاب غذا رو روي ميز گذاشتم همون جا نشستم . سوگند به طرفم اومد گفت :

romangram.com | @romangram_com