#موژان_من_پارت_86
عذر خواهي كردم و از كنارشون گذشتم . گوشه ي سالن بالكن بزرگي قرار داشت روي بالكن رفتم تا يكم هوا بخورم . خسته شده بودم . بر خلاف وقتي كه داشتيم ميومديم اينجا الان هيچ ذوق و شوقي نداشتم . دلم ميخواست زودتر به اتاقم پناه ببرم و با خودم خلوت كنم . به رو به روم خيره شده بودم و تو افكار خودم غرق بودم كه نگاه كسي رو روي خودم حس كردم . سرم و برگردوندم . رادمهر با فاصله ي نسبتا زيادي ازم ايستاده بود . تو دلم گفتم " بر خرمگس معركه لعنت ! اين صبوريا همه جا هستن امشب ! " رادمهر سكوت و شكست و گفت :
- چرا پس بيرون وايسادين ؟ داخل بهتون خوش نميگذشت ؟
لبخند مصنوعي تحويلش دادم و گفتم :
- چرا فقط ميخواستم يكم هوا بخورم .
سكوت كردم . دوباره گفت :
- مزاحم خلوتتون شدم ؟
- نه خواهش ميكنم ديگه داشتم بر ميگشتم توي سالن . به سمت در بالكن رفتم هنوزم نگاهش و روي خودم حس ميكردم . بي اعتنا داخل سالن رفتم. سوگند همچنان مشغول حرف زدن با سامان بود . دوباره داشتم نگاهم و بين جمعيت به دنبال احسان ميچرخوندم كه يهو چراغا خاموش شد . همهمه اي توي سالن ايجاد شده بود . يهو دو تا از دوستاي احسان با كيكي كه روش پر از شمع بود وارد شدن . همه يك صدا براش تولدت مبارك خوندن . تازه تونستم احسان و ببينم . الهام دستش و دور بازوي احسان حلقه كرده بود و عاشقونه نگاهش ميكرد . احسان هم با لبخند نظاره گرش بود . طاقت ديدن اين صحنه هارو نداشتم سرم و به سمت ديگه برگردوندم كه رادمهر و كنار خودم ديدم . توجهي به من نداشت و چشم به كيك دوخته بود . ناچار روم و ازش گرفتم و دوباره سرم و به سمت احسان چرخوندم . البته اين بار سعي كردم بيشتر نگاهم و به كيك معطوف كنم . كيك و روي ميزي جلوي احسان قرار دادن . همه يك صدا ميگفتن آرزو كنه و شمعهاي كيكش و خاموش كنه .
احسان سرش و روي كيك خم كرد چشماش و براي چند ثانيه بست . انگار داشت توي دلش آرزوش و براي خودش تكرار ميكرد . چقدر زير نور شمع چهرش خواستني شده بود . چشماش و باز كرد و همه ي شمعهارو خاموش كرد . مهمونا با دست و جيغ و سوت تشويقش ميكردن . احسان برشي روي كيكش زد . دوباره همه براش دست زدن . الهام جلو اومد و تيكه از كيك و توي ظرفي كه توي دستش بود ريخت . با لودگي چنگالي به كيك زد و تيكه اي رو جلوي دهان احسان قرار داد . حس مرگ داشتم . آخرين ضربه رو هم خورده بودم . حس ميكردم هيچ جوني تو تنم نيست . احسان لبخندي به روي الهام زد و كيك و از دستش خورد . داشتم ميفتادم كه دستي زير بازوم و گرفت . حتي حس اينكه به ناجيم نگاهي بندازم هم نداشتم . فقط صداي دلنشين و مردونه اي رو زير گوشم شنيدم .
- مُوژان خانوم خوبين ؟ بياين روي اين صندلي بشينين .
تازه از روي صدا تشخيص دادم كه رادمهره . انقدر همه سرگرم تماشاي نمايش مسخره ي الهام و احسان بودن كه كسي توجهي به من نداشت . روي صندلي كه رادمهر نشونم داده بود نشستم . سرم و توي دستم گرفتم . رادمهر رفت و دقيقه اي بعد با يه ليوان آب برگشت . ليوان و به طرفم گرفت و گفت :
- يكمي آب بخورين حالتون بهتر ميشه .
romangram.com | @romangram_com