#موژان_من_پارت_85
بابا لبخندي زد و بهم نگاه كرد و گفت :
- بله . مُوژان تنها دخترم .
- خدانگهش داره براتون .
لبخندي به مرد زدم كه بابا رو به من گفت :
- عزيزم ايشون آقاي سياوش صبوري هستن . پدر رادمهر . دوست احسان .
لبخندي زدم و اظهار خوش وقتي كردم . نگاهم به مامان افتاد كه داشت با خانومي حرف ميزد به سمتشون رفتم كه مامان با ديدنم سريع گفت :
- حرفشو زديم خودش اومد . دخترم مُوژان هستش .
بعد رو به من گفت :
- خانوم صبوري مادر آقا رادمهر هستن مُوژان جان .
چه هر جا ميرم امشب به صبوريا بر ميخورم ! خانوم صبوري لبخندي به روم زد و گفت :
- ماشالله دخترتونن ؟ چقدر هم زيبا هستن . خوش وقتم دخترم .
لبخندي زدم و منم اظهار خوش وقتي كردم . خيلي از خودش خوشم ميومد حالا هم جا ميرفتم فك و فاميلاشم بودن !
romangram.com | @romangram_com