#موژان_من_پارت_82
- سلام عرض شد مُوژان خانوم . خوب هستين ؟
انگار تازه از شك در اومده بودم . لبخند كم جوني زدم و گفتم :
- سلام . تولدت مبارك احسان .
- ممنون .
بعد به سمت مامان و بابا برگشت و گفت :
- عمو و زن عمو اون طرف نشستن . بفرماييد داخل .
بعد دستش و پشت كمر من گذاشت و گفت :
- بيا ببرمت پيش سوگند . اون طرف پيش جوون ترهاست .
بابا و مامان رفتن و من هم به دنبال احسان راه افتادم . از دور نگاه سوگند به من افتاد و به طرفم اومد لبخندي زد و گفت :
- واي تو چقدر خوشگل شدي . قبول نيست تو جر زني كردي .
خنديدم احسان هم خنديد و نگاه عميقي بهم انداخت . زير گرماي نگاهش انگار ميخواستم آب بشم . يهو صداي آشناي رادمهر اومد كه به احسان گفت :
romangram.com | @romangram_com