#موژان_من_پارت_81
مامان متعجب شده بود از رفتار تندم . بدون توجه به بابا كه با سر و صداي من از پذيرايي بيرون اومده بود به اتاقم رفتم . چمدون و وسط اتاق پرت كردم و خودم و روي تخت انداختم . اشكايي كه هي جلوشون و ميگرفتم بالاخره سرباز كردن و روي گونه هام جاري شدن
فصل دوازدهم
بالاخره با همه ي هيجاناتي كه داشتم روز تولد رسيد . سوگند اصرار داشت با هم به آرايشگاه بريم ولي مخالفت كردم چون دوست داشتم توي مهموني ساده باشم . خودم موهاي بلند و فرم و صاف كردم و روي شونه هام ريختم آرايش كردم و بالاخره لباسي رو كه خريده بودم و پوشيدم . نگاهي توي آينه انداختم از قيافم راضي بودم . لبخندي تو آينه به تصوير خودم زدم . به سمت كمدم رفتم و كادو و كارتي كه براي احسان گرفته بودم و برداشتم و از اتاق بيرون اومدم . بابا با ديدنم بوسه اي روي گونم كاشت و گفت :
- امشب از كنار من جم نميخوري ميترسم غريبه ها بدزدنت .
و من فقط با لبخند جوابش و دادم . بعد از اينكه مامان هم حاضر شد به سمت خونه ي احسان حركت كرديم . براي اولين بار بود كه به خونش ميرفتم . از وقتي مستقل شده بود تنها بابا 2 - 3 باري بهش سر زده بود . مامان ميگفت يه پسر مجرده نبايد زياد مزاحمش شد . ولي الان ذوق زده بودم . ميخواستم خونش و زودتر ببينم . جلوي در خونشون پر ماشيناي پارك شده بود . فكر نميكردم اين مهموني انقدر بزرگ باشه . خدارو شكر كردم كه لباس مناسبي پوشيده بودم .
داخل كه رفتيم كاملا غافلگير شدم . خونه پر بود از مهمون . يه عده در حال رقص و يه عده هم نشسته بودن و با هم حرف ميزدن . با نگاه گنگم داشتم دنبال احسان ميگشتم كه صداش و شنيدم :
- به به سلام خوش اومدين .
بابا با احسان رو بوسي كرد و در آغوشش گرفت و گفت:
- تولدت مبارك عجب مهموني بزرگي .
- ممنون عمو جان . ديگه همكارا و دوستا و فاميل و دعوت كردم ديگه .
مامان هم به احسان تبريك گفت احسان سرش و به سمت من برگردوند . انگار با ديدنش زبونم قفل شده بود چون هيچ حرفي نتونستم بزنم احسان خنديد و گفت :
romangram.com | @romangram_com