#موژان_من_پارت_80
انگار لال شده بودم . با قيافه ي وارفته بهش نگاه ميكردم . انگار از چشماش داشت آتيش ميومد بيرون . نگاهش و ازم گرفت و دستي به صورتش كشيد ازم دور شد و گفت :
- ميرم دوباره يه زنگ به آژانس بزنم .
خوب شد كه ازم دور شد . وگرنه نميدونستم بايد چيكار كنم . انگار تازه متوجه ظلمي كه در حق رادمهر كرده بودم شدم . دستام شل شد . چمدون از دستم افتاد . اگه اون همه چي رو ميدونسته پس چرا تن به اين ازدواج داده ؟ حتما بايد براش خيلي سخت باشه كه زنش عاشق بهترين دوستش باشه ! چيزي رو كه اين وسط نميفهميدم اين بود كه چرا باهام ازدواج كرده ؟ معلوم بود كه خيلي وقته از علاقم خبر داره . لعنت به تو احسان !
تا دقيقه ي آخر كه آژانس دنبالم اومد خبري از رادمهر نشد . فقط وقتي داشتم ميرفتم بلند گفتم :
- من رفتم .
بعد از چند ثانيه تاخير صداي آرومش از توي اتاق ميومد كه گفت :
- به سلامت !
توي ماشين كه نشستم تمام مدت اشكاي حلقه شده توي چشمم و پس ميزدم و نميذاشتم كه جاري بشن . اين بازي و خودم شروع كردم پس بايد هر حرفي رو هم تحمل ميكردم . ولي از ته قلبم به خاطر اين بازي از رادمهر شرمنده بودم .
به خونه رسيدم . كرايه ي ماشين و حساب كردم و چمدون سنگين و با خودم به داخل بردم . ساعت 10:30 بود . مامان نگاهي بهم كرد و گفت :
- من گفتم دير شده اونجا موندي ديگه . خوب چرا اومدي اين همه راه و ؟ ميموندي صبح ميومدي .
- مامان بسه . من تو فكر چيم شما تو فكر چي هستين .
romangram.com | @romangram_com