#موژان_من_پارت_83

- احسان بچه ها دارن صدات ميكنن . برو ببين چي كارت دارن .

باز اين خروس بي محل شده بود . سرم و بالا گرفتم و نگاهي بهش كردم . انگار تازه متوجه حضور من شده بود . نگاهي بهم كرد و با همون خونسردي ذاتيش گفت :

- سلام مُوژان خانوم .

من هم سلامي سر سري بهش گفتم كه احسان با يه عذر خواهي ازمون جدا شد . نگاهم ناخود آگاه به سمت احسان كه در حال رفتن بود كشيده شد . تا جايي كه از ديدم دور شد دنبالش ميكردم . سرم و برگردوندم . دوباره نگاه غافلگير كننده ي رادمهر و ديدم . لجم ميگرفت هر بار كه داشتم به احسان نگاه ميكردم مچم و ميگرفت . نگاه موذيانه اي بهم كرد و نگاهش و ازم گرفت .

با سوگند به گوشه ي دنجي رفتيم و نشستيم . اخمام تو هم بود كه سوگند گفت :

- چي شده باز ؟ با يه من عسلم نميشه خوردت .

- اصلا از اين پسره رادمهر خوشم نمياد .

سوگند يهو گل از گلش شكفت و گفت :

- اوا . چرا آخه ؟ پسر به اين نازنيني و مودبي .

نگاه جدي بهش انداختم كه دستش و روي دهنش گذاشت و گفت :

- ببخشيد ديگه نميگم . من و نخور ! حالا بگو چي شده كه ازش بدت اومده ؟

- هيچي مهم نيست . فقط اين و بدون كه زيادي فضوله .

romangram.com | @romangram_com