#موژان_من_پارت_74
- ها ؟ با مني ؟ چيزي گفتي ؟
نيشخندي زد و گفت :
- حواست كجاست ؟ ميگم زود رسيدي .
- آها . آره خيابونا خلوت بود زود رسيدم .
بعد انگار به خودم بيام دوباره قيافه ي جدي به خودم گرفتم و گفتم :
- وسايل من كجان ؟
- انتظار نداشتي كه من برات جمعشون كنم ؟ بالاخره خوب توي لباساي خانوما يه چيزايي هست كه . . . خودت ميدوني كه .
بعد دوباره نيشخندي زد . مخم داشت سوت ميكشيد . چه زود پسر خاله شده بود كيفم و آروم به بازوش زدم و گفتم :
- تورو خدا خجالت نكشي يه وقتا . همينجوري بگو .
- خجالت چرا ؟ بالاخره تو زن قانوني مني . ولي خوب از جايي كه هنوز با هم زندگي مشتركمون و شروع نكرديم يكم معذبم ميفهمي كه ؟
دندونام و روي هم فشردم و از كنارش رد شدم . چقدر وقيح بود ! به سمت اتاقي رفتم كه ميدونستم سرويس خوابمون و اونجا چيدن . در اتاق و باز كردم . يه لحظه محو دكور اونجا شدم . اگه 1 ثانيه بيشتر به وسايل نگاه ميكردم مطمئن بودم كه پشيمون ميشدم از فرارم . سريع نگاهم و از دكور اتاق گرفتم و به سمت كمدا رفتم . كاش با خودم چمدون مياوردم حالا لباسارو تو چي ميريختم . خواستم برگردم و از رادمهر چمدون بخوام كه ديدم دست به سينه به چارچوب در تكيه داده و داره من و نگاه ميكنه گفتم :
romangram.com | @romangram_com