#موژان_من_پارت_75
- تو اينجا چيكار ميكني ؟
شونه هاش و با بي تفاوتي بالا انداخت و گفت :
- چارديواري اختياري ! هر جا بخوام ميرم .
" مُوژان خونسرد باش "
- چمدون داري بهم بدي لباسام و توش بذارم ؟
سلانه سلانه به سمتم اومد و كمي بهم نزديك شد خودم و كنار كشيدم ولي عمدا بهم نزديك ميشد دستش و دراز كرد و از بالاي كمد چمدون نسبتا بزرگي و در آورد و به دستم داد . بعد دوباره همون نيشخند و روي لباش نشوند و از اتاق بيرون رفت .
نفسم و پر صدا بيرون دادم . بدون توجه به كاري كه كرد لباسامو در آوردم و توي چمدون چيدم . به سمت عسلي هاي پايين تخت رفتم . واي خدا كم مونده بود از خجالت آب شم برم تو زمين . اين كارا بايد كار مامان خانوم باشه . توي كشوها انواع و اقسام لباس خوابا با مدلا و رنگاي مختلف بود كه من حتي با ديدنشونم خجالت ميكشيدم چه برسه به پوشيدنشون در حال برانداز كردن لباس خوابا بودم كه صداي رادمهر غافلگيرم كرد :
- شام خوردي ؟
قبل از اينكه لباس خواب و توي دستم ببينه سريع توي كشو گذاشتمش و با گيجي دوباره گفتم :
- چي ؟
ابروش و بالا انداخت و گفت :
- امروز حالت خوبه ؟ صبح كه خوب بودي و گوشاتم سالم بود .
romangram.com | @romangram_com