#موژان_من_پارت_73

چيزي طول نكشيد كه به خونه رسيديم . كرايه ي آژانس و پرداختم و به سمت خونه رفتم . من با زندگيم چيكار كرده بودم ؟ الان بايد زير اين سقف با رادمهر زندگي ميكردم . اين موقع شب اينجا چيكار ميكردم ؟ همش تقصير توئه احسان . تقصير تو و اون عشق لعنتيت .

زنگ و فشردم . در با تقه اي باز شد . وارد ساختمون شدم . لابي ساختمون و رد كردم و به سمت آسانسور رفتم . دكمه ي طبقه ي 4 رو زدم . دل توي دلم نبود . نميدونم براي چي نگران بودم . ولي هر چي كه بود ته دلم و به شور انداخته بود . آسانسور طبقه ي 4 توقف كرد بيرون اومدم و نگاهي به در خونه كه باز بود انداختم . تقه اي به در زدم و گفتم :

- رادمهر . خونه اي ؟

صداش از دور اومد :

- آره بيا تو .

كفشام و در آوردم و رفتم داخل . خونه دقيقا همون چيزي بود كه توي روياهام هميشه واسه ي خودم ميساختم . ولي اين خونه مال من و احسان بود . نه كس ديگه اي . آروم آروم قدم بر ميداشتم و نگاهي به اطراف ميكردم كه صداي رادمهر و از رو به روم شنيدم :

- زود رسيدي .

ترسيدم از جام يهو پريدم و دستم و روي قلبم گذاشتم گفتم :

- واي چرا اينجوري مياي . سكته كردم .

- صدام و مگه نشنيدي ؟

- چرا ولي يهو اومدي جلوم ترسيدم .

نگاهي به لباساش كردم . شلوار مشكي بلند وبا تاپ جذب بدنش پوشيده بود كه سفيد رنگ بود . كنار شلوارش هم خطهاي سفيد داشت . لباسي كه پوشيده بود عضلاتش و به خوبي نشون ميداد محوش شده بودم كه يهو ديدم دستش و جلوم داره تكون ميده . مثل گيجا سرم و بالا گرفتم و گفتم :

romangram.com | @romangram_com