#موژان_من_پارت_72
از اتاق بيرون رفتم مامان كه من و حاضر و آماده ديد گفت :
- كجا اين موقع شب شال و كلاه كردي ؟
- ميخوام برم خونه ي رادمهر لباسا و يه سري از وسايلم و كه ميخوام بردارم .
- خوب صبر ميكردي بابات بياد با اون ميرفتي . اين موقع شب كه آخه تاريكه .
- آژانس گرفتم الانا ديگه پيداش ميشه . برگشتم آژانس ميگيرم .
مامان مثل هميشه نگران تا دم در همراهيم كرد و گفت :
- اگه ديدي دير شد ميخواي بمون اين موقع شب خودت و آواره نكن تو خيابونا . بالاخره اونم شوهرته ديگه نه ؟
چپ چپ نگاهي بهش كردم و گفتم :
- مامان ! نخير اونجا نميمونم . هر ساعتي هم كه بشه برميگردم . در ضمن من كه كار خاصي نميخوام بكنم . 4 تا دونه لباس و كتابه با خودم ميارم . همين .
- باشه . مادر مواظب باش .
همون لحظه ماشين آژانس اومد از مامان خداحافظي كردم و سوار ماشين شدم . آدرس و به راننده دادم و به صندلي تكيه زدم . فقط 1 بار به خونه ي رادمهر رفته بودم . اونم وقتي بود كه مامان و سيما جون زحمت تمام كاراي خريد و چيدن جهيزيم و كشيده بودن و من تنها براي ديدن خونه و وسايل رفته بودم . حالا براي دومين بار ميرفتم تا وسايلم و بردارم ! عجب زندگي شده !
romangram.com | @romangram_com