#موژان_من_پارت_71
ساعت نزديكاي 7 بود نميدونم چرا متوجه گذر زمان نشده بودم . گوشيم و برداشتم و شماره ي رادمهر و گرفتم :
- بله ؟
- سلام رادمهر . مُوژانم .
- بله . شمارت افتاد .
- ببين من الان راه ميفتم سمت خونت .
- الان ؟! ساعت 7 شبه . چرا انقدر دير ؟
- حواسم به ساعت نبود . چرا ؟ جايي كار داري ؟ ميخواي بعدا بيام ؟
- نه من خونم جايي كار ندارم . پس با تاكسي نيا آژانس بگير .
ناخودآگاه با اين حرفش يه لنگه ي ابروم بالا رفت گفتم :
- ممنون كه به فكري . . . ولي اين نگراني و دلسوزي رو مديون چي هستم ؟
- همينجوري گفتم . بالاخره تو دختري و اين موقع شب هوا تاريكه . اصلا هر جور دوست داري بيا . منتظرم خداحافظ .
بدون اينكه بذاره من جوابي بدم گوشي رو قطع كرد . نگاهي به گوشي كردم . اين چش شده بود ؟!
romangram.com | @romangram_com