#موژان_من_پارت_489
سري تكون دادم و به سمت سامان و سوگند اشاره كردم گفتم :
- اونارو نگاه كن . غلط نكنم يه خبرايي هست .
رادمهر خنديد و گفت :
- خيلي تيزي !
- ما اينيم ديگه .
چند تا از مهمونا به سمت من و رادمهر اومدن و دستمون و كشيدن تا باهاشون برقصيم . من و رادمهر يكمي همراهيشون كرديم و دوباره سر جامون نشستيم .
رادمهر تموم شب دستم و محكم گرفته بود و يه لحظه هم ازم جدا نميشد . بالاخره جشن به آخرش رسيد و بعد از صرف شام تك تك مهمونا عزم رفتن كردن . وقتي همه ازمون ميپرسيدن كه بعدش خونه ي عروس و داماد ميريم يا نه رادمهر قاطع و جدي ميگفت نه . هر چي هم بهش اشاره ميكردم كه اينجوري نگه گوش نميداد آخر سر كنار گوشم گفت :
- تا اينجا هم بيشتر از ظرفيتم تحملشون كردم .
نگاه با تعجبي بهش انداختم و گفتم :
- رادمهر !
خنديد و گفت :
romangram.com | @romangram_com