#موژان_من_پارت_488
تك تك با همه احوالپرسي كرديم . زن عمو به سمتم اومد و مثل مادر مهربون من و تو آغوش گرفت . برام آرزوي خوشبختي كرد . عمو هم بوسه اي روي پيشونيم زد و گفت :
- كاش مونس و مهران اينجا بودن .
اشكاي خودش جاري شد . سوگند كه ديد الانه بزنم زير گريه گفت :
- اِ بابا عروس به اين خوشگلي و دلتون مياد به گريه بندازين ؟
عمو بوسه ي ديگه اي روي صورتم كاشت و رفت . رادمهر با ديدن حلقه ي اشك توي چشمام با مهربوني گفت :
- مُوژان من چرا چشماش خيسه ؟
- كاش مامان و بابا اينجا بودن . دلم براشون تنگ شده .
- عزيزم اونا همينجا هستن . درست كنار تو . بخند تا اونام خوشحال بشن .
سعي كردم لبخند بزنم .
چيزي طول نكشيد كه وسط باغ با آهنگ شادي كه پخش ميشد پر از جمعيت رقصنده شد . با چشم دنبال سوگند ميگشتم كه دوباره كنار سامان ديدمش . لبخندي روي لبم نشست به رادمهر گفتم :
- فكر كنم يه عروسي ديگه افتاديم .
- عروسي ؟
romangram.com | @romangram_com