#موژان_من_پارت_490

- من زودتر ميخوام اينا برن كه برسيم خونه .

توي چشماي شيطونش نگاهي كردم و لبخند زدم . همه ي مهمونا رفتن تنها خانواده ي عمو و مامان و باباي رادمهر مونده بودن كه مارو تا خونه همراهي كردن و اونجا عمو و بابا سياوش دستاي ما دو تا رو تو دستاي هم قرار دادن و برامون آرزوي خوشبختي كردن . چيزي طول نكشيد كه همه چي تموم شد . دوباره من بودم و رادمهر و خونه ي آرزوهامون .

تا صبح توي آغوش رادمهر غرق بوسه وارد فصل جديدي از زندگيم شده بودم .

1 سال بعد از عروسي من و رادمهر سوگند هم با سامان نامزد كرد . براش خيلي خوشحال بودم . از ته دلم آرزو ميكردم كه خوشبخت بشه .

امروز رادمهر از صبح خونه مونده و مشغول درست كردن جوجه كبابه . به قول خودش ميگه ميخواد وقتي بچه اش به دنيا اومد قوي باشه واسه همين هي غذاهاي مختلف به خورد من ميده . راستش 5 ماهه كه باردارم . انقدر رادمهر مواظبمه كه صداي اطرافيان و ديگه در آورده . ولي وقتي عشق و توي چشماش ميبينم هر كاري كه ازم ميخواد و بدون چون و چرا براش انجام ميدم . روز به روز زندگيمون شيرين تر از روز قبل ميشه . و مطمئنم با اومدن اين بچه از ايني هم كه هست شيرين تر ميشه .

با صداي رادمهر به خودم ميام :

- مُوژان عزيزم بيا ناهار حاضره .

- اومدم .

برام صندلي رو بيرون ميكشه و با لبخند ميگه :

- فقط بخور ببين چه كبابي شده .

كنارش ميشينم و مشغول خوردن ميشم . لبخندي بهش ميزنم ميگه :

- چي شده ؟ چرا ميخندي ؟

romangram.com | @romangram_com