#موژان_من_پارت_482

- تو سوالي نداري از من بپرسي ؟

يكمي فكر كردم و بعد گفتم :

- از كي فهميدي دوستم داري ؟

- زماني كه ديگه نسبت به علاقم مطمئن شدم روزي بود كه از لواسون به سمت تهران ميخواستيم حركت كنيم .

با تعجب و اخم گفتم :

- انقدر دير ؟

رادمهر خنديد و گفت :

- اون زمان تازه فهميدم كه دوستت دارم . ولي قبلش دوستت داشتم . مثلا شب تولدت وقتي با اون لباس وارد سالن شدي ميخواستم چشم تك تك مردايي كه اونجا بودن و در بيارم ! يا وقتي كه پدر و مادرت فوت كردن از ناراحتيت ناراحت و كلافه بودم . برات عجيب بود كه چرا يهو مهربون شدم . اون موقع خودمم نميدونستم ولي اين و ميدونستم كه بهت ترحم ندارم . وقتي كه از تنهايي رنج ميبردي احساس ميكردم 100 برابرش و من دارم رنج ميبرم . وقتي كه بعد از 1 روز سوگند بهم زنگ زد و گفت كه بيام ويلاي لواسون نميدوني چجوري داشتم بال در مي آوردم . دلم خيلي برات تنگ شده بود و همه ي اينارو خودم ميذاشتم پاي عادت . ولي وقتي كه ديدمت مثل بچه هاي اخمو يه گوشه نشستي فهميدم اين حس نميتونه عادت باشه . وقتي احسان اون روز تو ويلا اون حرفارو زد ميخواستم بكشمش . و مطمئنم اگه جلوم و نگرفته بودين حتما ميكشتمش . تو مُوژان من بودي . نميخواستم بذارم كسي نگاهش بهت بيفته . انقدر ساده و دوست داشتني بودي كه آدم نا خودآگاه دوست داشت ازت حمايت كنه . دوست داشتم ساعتها تو بغلم بگيرمت .

نفس عميقي كشيد . از حرفايي كه شنيده بودم به وجد اومدم دوباره گفتم :

- پس چرا هيچي بهم نگفتي ؟

- چي و ميگفتم ؟ وقتي فكر ميكردم تو هنوزم احسان و دوست داري . داشتم خودم و كم كم آماده ميكردم واسه اينكه تركم كني . فكر ميكردم فقط 1 % امكان داره كه تو من و انتخاب كني . تازه اون موقع ديگه ميدونستي حس احسان بهت چيه . برگ برنده دست احسان بود .

به دستاش فشار خفيفي وارد كردم و گفتم :

romangram.com | @romangram_com