#موژان_من_پارت_483
- ولي من خيلي وقته كه ديگه به احسان فكر نميكنم . وقتي تو اومدي تو زندگيم خيلي از احسان و اون عشق كوركورانه و بچگانه اي كه داشتم دور شدم . حالا با چشماي باز انتخاب كردم .
رادمهر خنديد و گفت :
- واي مُوژان خيلي خوشحالم .
منم با لبخندي حرفش و تاييد كردم .
شام و برامون آوردن . رادمهر خيلي خوشحال بود . مدام حرف ميزد و حتي براي 1 ثانيه هم لبخند از روي لبش كنار نميرفت . منم با جون و دل به حرفاش گوش ميدادم . بعد از اين همه مشكل و بحث و جدل بالاخره تونسته بوديم با همديگه همه رو پشت سر بذاريم . الان احساس تنهايي نميكردم چون رادمهر و كنار خودم داشتم و ميدونستم كه مال همديگه ايم .
بعد از خوردن شام دوباره با رادمهر به سمت ماشين رفتيم . رادمهر كمي توي خيابونا چرخ زد در همون حال گفت :
- كي جشن عروسيمون و بگيريم ؟
با تعجب گفتم :
- جشن ؟ لازمه ؟
اخماش و تو هم كرد و گفت :
- معلومه كه لازمه .
romangram.com | @romangram_com