#موژان_من_پارت_472
خنديد گفت :
- دوستت دارم مُوژان من . خيلي دوستت دارم .
هيجان زده بودم . از توي بغلش اومدم بيرون و نگاهش كردم . از اين حركتم جا خورد نگران گفت :
- چي شد ؟
- دوباره بگو .
يه لنگه ابروش و بالا انداخت و گفت :
- چي و دوباره بگم ؟
ميخواست سر به سرم بذاره گفتم :
- هميني كه الان گفتي .
- زرنگي ؟ چرا تو بهم نميگي ؟
سرم و پايين انداختم . خجالت معني نداشت ولي من نميتونستم توي چشماش نگاه كنم و بهش بگم همون طوري با سر به زير افتاده گفتم :
- دوستت دارم .
romangram.com | @romangram_com