#موژان_من_پارت_471
- آره عزيزم همشو باور ميكنم . نگران هيچي نباش . زندگيمون و نميذاريم خراب كنه .
دوباره سرم و به سينش تكيه دادم و چشمام و بستم . الان رادمهر پيشم بود و همين برام بس بود . هيچ كسي نميتونست وارد خلوتمون بشه . بالاخره بهش گفته بودم كه ميخوام باهاش بمونم . صداي مردونه و جذاب رادمهر و شنيدم :
- مُوژان مطمئني كه ميخواي به اين زندگي ادامه بدي ؟ پشيمون نميشي ؟
با چشماي بسته گفتم :
- نه پشيمون نميشم . ميخوام با تو بمونم رادمهر .
رادمهر سرم و بالا آورد چشمام و باز كردم لبخند زده بود گفت :
- منم دوست دارم با تو بمونم .
لبخندي زدم اين بار با لحن شيطون گفت :
- گفتي اين زندگي و دوست داري اين خونه رو هم دوست داري ولي اصل كاري رو يادت رفت بگي .
منتظر نگاهم ميكرد . ميدونستم كه ميخواد از زبونم بشنوه كه دوستش دارم . خجالت زده سرم و پايين انداختم و گفتم :
- چي بايد بگم ؟
romangram.com | @romangram_com