#موژان_من_پارت_468

از در رفت بيرون . سريع به سمت در رفتم و بستمش پشت در نشستم از ترس و عصبانيت ميلرزيدم . اشكام روي گونه هام ريخت . از همين حرفا وحشت داشتم . از اينكه احسان بخواد اون احساسايي كه ريخته بودمشون دور و دوباره زنده كنه .

چرا نميفهميد كه من ديگه دوستش نداشتم ؟ اشكام روي گونه هام سرازير شد . از جام بلند شدم و روي راحتي نشستم . وقتي به رادمهر فكر ميكردم توي تصميمي كه گرفته بودم مصمم تر ميشدم . حالا ميفهميدم كه كي به درد من ميخوره . احسان نميتونست برام جاي رادمهر و بگيره . بهتر بود همون پسر عمو ميموند !

همون جا توي خودم جمع شده بودم هوا تاريك شده بود اما حس اينكه چراغي رو روشن كنم نداشتم . اشكام روي صورتم خشك شده بود از صبح هيچي نخورده بودم شكمم به صدا افتاده بود ولي هنوزم داشتم به حرفاي احسان فكر ميكردم . نگاهي به ساعت انداختم . امكان داشت هر لحظه رادمهر برسه خونه . بايد از اين وضعيت آشفته خودم و بيرون ميكشيدم ولي هنوزم خيره به ديوار رو به روم داشتم فكر ميكردم . احسان چرا با احساسات من اين كار و كرده بود ؟ چرا هر وقت از زندگيم مينداختمش بيرون دوباره سر راهم سبز ميشد ؟ مغزم از كار افتاده بود ديگه . احساس ميكردم انقدر فكر كردم ديگه داره دود از سرم بلند ميشه .

صداي در خونه اومد و بعد صداي رادمهر :

- سلام .

انگار تازه متوجه سكوت و تاريكي خونه شده بود چون گفت :

- مُوژان . خونه نيستي ؟

با صداي دورگه به خاطر گريه آروم گفتم :

- اينجام .

به سمت صدام اومد وقتي من و تو اون حالت ديد گفت :

- چيزي شده ؟ چرا چراغا خاموشه ؟

دستش و به طرف كليد برق برد و روشنشون كرد . چشمام اذيت شد . دستم و جلوي چشمام گرفتم . نگاه دقيق تري بهم انداخت و گفت :

romangram.com | @romangram_com