#موژان_من_پارت_469


- خوبي مُوژان ؟ چيزي شده ؟

دوباره اشكام داشت جاري ميشد . رادمهر با ديدن اشكام نگران شد كنارم روي مبل نشست و گفت :

- بگو چي شده نگرانم كردي . چشات چرا انقدر قرمزه ؟ مُوژان حرف بزن .

نگاهم و بهش دوختم هول و دستپاچه بودم . نميدونستم چجوري بهش بگم كه شك نكنه بهم . مثل بچه هايي كه كار خطايي كردن تند تند پشت سر هم گفتم :

- من احسان و دوست ندارم رادمهر . امروز به زور اومد تو خونه . من احسان و نميخوام . ميخواستم بيرونش كنم ولي نرفت .

رادمهر كه از حرفاي بي سر و ته من بيشتر نگران شده بود و يكمي هم عصبي به نظر ميرسيد گفت :

- احسان ؟ بهت صدمه زد ؟ چي گفت ؟

هق هق گريه نميذاشت درست حرف بزنم . دوباره لرزش به جونم افتاد دستش و گرفتم و گفتم :

- ميگفت دوستم داره . ميگفت از تو جدا شم با اون ازدواج كنم . رادمهر من نميخوامش . باور كن ديگه نميخوامش .

رادمهر كه انگار كم كم داشت موضوع رو متوجه ميشد سعي كرد آرومم كنه :

- باشه مُوژان گريه نكن . آروم آروم بهم بگو چي گفت .


romangram.com | @romangram_com