#موژان_من_پارت_463


بيخيال فقط بهم خيره شده بود گفت :

- ولي من راحتم .

توي چشماش نگاه كردم . محبت و دوست داشتن از نگاهش ميباريد . سكوت كرده بودم لبخندش عميق تر شد . حلقه ي دستاش و از دور كمرم شل كرد و گفت :

- چرا جديدا انقدر خجالتي شدي ؟

همونجوري كه ازش فاصله ميگرفتم و به سمت آشپزخونه ميرفتم گفتم :

- من هميشه خجالتي بودم .

صداي خندش و شنيدم . لبخندي زدم و مشغول درست كردن قهوه شدم .

كنار هم قهوه خورديم . رادمهر هنوزم محو قيافه ي من بود . البته خيلي جلوي خودش و ميگرفت كه تابلو نشه ولي وقتي نگاهش و ميديدم كه روم خيره مونده خندم ميگرفت .

****

صبح بود و رادمهر تازه رفته بود مطب . منم كار خاصي نداشتم و مشغول تلويزيون ديدن بودم . زنگ آپارتمانمون به صدا در اومد . فكر كردم حتما سوگنده چون معمولا اون بود كه سرزده صبحها ميومد خونمون . معمولا هم نگهبان ساختمون در و براش باز ميكرد تا بياد بالا .

بدون اينكه سوالي بپرسم در و باز كردم و با لبخند منتظر بودم چهره ي سوگند و ببينم ولي وقتي احسان و پشت در ديدم از ترس و دلهره ضربان قلبم تند شد . با صداي خفه اي گفتم :


romangram.com | @romangram_com