#موژان_من_پارت_464
- احسان ! تو اينجا چيكار ميكني ؟
نگاهش جدي و سرد بود گفت :
- اينجوري از مهمون استقبال ميكنن ؟ دعوتم نميكني بيام تو ؟
كلافه گفتم :
- احسان برو . رادمهر ببينتت اينجا خون به پا ميكنه ها !
- نترس ردش و گرفتم . الان توي مطبشه !
اين حرف و زد و به زور اومد توي خونه . نميدونستم چجوري بايد بيرونش كنم . ترس بدي به جونم افتاده بود . سعي كردم محكم و جدي برخورد كنم باهاش . گفتم :
- چيكار داري ؟
نگاهش به اطراف بود . نگاهش و گردوند و روي من ثابت شد . سر تا پام و خيره خيره برانداز كرد . حس خوبي نداشتم زير نگاهش . خدارو شكر كردم كه لباسم پوشيده بود و مورد خاصي نداشت . اخمام و تو هم كردم و گفتم :
- صدام و نشنيدي ؟ چيكار داري ؟
- ميخوام باهات حرف بزنم .
- در مورد ؟
romangram.com | @romangram_com