#موژان_من_پارت_461


دو روز بعد از مراسم چهلم سيما جون و سوگند اومدن پيشم . برام لباس گرفته بودن تا لباساي سياهم و در بيارم . راضي نبودم ولي با اصراراشون تسليم شدم . همون روز هم با اصراراشون رفتم آرايشگاه . خيلي وقت بود كه به خودم نرسيده بودم . سوگند من و روي صندلي آرايشگر نشوند و خودش تند تند به آرايشگر دستوراتي ميداد . حوصله ي جر و بحث با سوگند و نداشتم پس به اجبار تن به خواستش دادم . آرايشگر ابروهام و برداشت و خيلي خوشگل حالتشون داد . بعد هم موهام بلندم و كمي كوتاه كرد . توي آينه كه نگاه كردم از خودم راضي بودم . انگار با همين كار كوچيكي كه انجام داده بودم كلي سرحال تر شده بودم . سوگند من و دم خونه رسوند و خودش رفت .

چراغارو روشن كردم و رفتم توي اتاق . دوست داشتم ببينم رادمهر عكس العملش در مقابل چهره ي جديدم چيه . بعد از مدتها براي اولين بار ته دلم يه ذوق بچه گانه ي خاصي داشتم .

مانتوم و در آوردم و به سمت كمد لباسام رفتم . شلوار ليمويي رنگ و تاپ راه راه ليمويي سفيدم و پوشيدم موهام و كه آرايشگر حسابي سشوار كشيده بود و حالتش داده بود رو دورم ريختم و يكمم آرايش كردم . نگاهي به ساعت انداختم 6 بود . الانا بود كه رادمهر پيداش بشه . خيلي خونسرد رماني رو برداشتم و به سمت راحتي هاي توي پذيرايي رفتم . ميخواستم خودم و مشغول خوندن نشون بدم كه فكر نكنه واسه اون خودم و خوشگل كردم ! انقدر ذوق داشتم كه فقط كلمات از جلوي چشمم رد ميشد حتي درست معنيشون و نميفهميدم .

بالاخره صداي چرخش كليد و توي در شنيدم . سريع سرم و روي رمان انداختم و خودم و مشغول نشون دادم . رادمهر طبق عادت به محض اينكه وارد شد بلند گفت :

- سلام .

سرم و از روي كتاب بلند كردم و وايسادم گفتم :

- سلام .

سرش پايين بود با شنيدن صدام سرش و بالا گرفت . نگاهش ديدني بود وقتي كه به من افتاد . چند ثانيه اي خيره خيره نگاهم ميكرد . ديدم خشكش زده گفتم :

- خوبي ؟

به خودش اومد لبخندي زد و گفت :

- ممنون تو خوبي ؟


romangram.com | @romangram_com